گفتگویی خواندنی با «ننه عصمت» ایران:

 
گفتگویی خواندنی با «ننه عصمت» ایران:
«ننه عصمت» حالا بیشتر از ۳۵ سال است که برای رزمندگان اسلام و سربازان وطن دستکش می‌بافد. او امسال به واسطه جشنواره عمار جوان‌ها را به چالش بافتن شالگردن و دستکش برای مدافعان حرم دعوت کرد.
 

سرویس تجربیات _ عطیه همتی: لهجه غلیظ و شیرین یزدی «ننه عصمت» با همان سلام اول خودش را نشان می دهد. ننه عصمت روی پتویی روی زمین نشسته است و به افتخار ورود ما دستکش جدیدی را با ۵ میل بافتنی سرمی اندازد و در طول مصاحبه می بافد تا نشان دهد هنوز در ۷۵ سالگی دست از این کار نکشیده است و همچنان باهمان اشتیاق برای رزمندگان اسلام کار می کند.

امسال ننه تنها نیست و حالا همراهان جوان زیادی دارد که تا خبر چالش بافتن دستکش برای مدافعان حرم را در جشنواره عمار شنیده اند دست به کار شده اند و میل هایشان را این بار با ذوق بیشتری سرانداخته اند. این دستکش ها و شالگردن ها نه تنها دست و گردن بلکه می خواهد این بار دلشان را نیز گرم تر کند تا بدانند در پشت سنگرها، مثل همان سالهای جنگ تحمیلی، عده ای غصه یخ کردن دستهایشان را می خورند و برایشان دستکش می بافند تا محکم تر اسلحه هایشان را برای دفاع از حریم اهل بیت به دست بگیرند. به همین بهانه سراغ ننه عصمت سردمدار این حرکت مردمی رفتیم تا این مادر خوش ذوق را بیشتر بشناسیم. این مصاحبه را با لهجه شیرین یزدی بخوانید.

مادرم تازه فوت کرده است

«فاطمه صغری فلکیان» یا همان ننه عصمت خودمان متولد شهریور ۱۳۱۹ در یزد است. خودش سن دقیقش را نمی داند و فقط می گوید می دانم که هفتاد را رد کرده ام. حالا چندسالی است ننه عصمت نمی تواند درست روی زمین راه برود و بیرون از خانه را با ویلچر می رود. برای همین روی زمین خودش را می کشاند تا روی مبل بنشیند. ننه عصمت تا چند وقت پیش «مادر» هم داشت. اما در یک حادثه مادرش در خانه زمین می خورد و بعد از چند روز فوت می کند. برای همین می گوید که به افتخار ما مشکی را از تنش درآورده است.

همسر ننه نیز ۱۱ سال پیش وقتی می خواست برای وضو گرفتن آماده شود زمین می خورد و او هم بعد از شکست لگنش فوت می کند. حالا ننه تنها در خانه ای که در یزد دارد زندگی می کند. سالی چندماه را هم در تهران به خانه تنها فرزندش «زهرا» می آید. اما در یزد اهالی محل  هرکدام حواسشان به خانه ننه عصمت است. برایش شام و ناهار درست می کنند. کاری داشته باشد برایش انجام می دهند و هرجایی بخواهد  او را می برند.

قدیم دختر و پسر همدیگر را برای ازدواج نمی‌دیدند

وقتی از ننه عصمت می پرسم چرا بیشتر بچه ندارد؟ دست از بافتنش می کشد و با خنده می گوید: «بس بود.» اما همین حرف بهانه ای بود تا دوباره خاطرات عروس شدنش را تعریف کند: « آن موقع ها همه ۹ ساله شوهر می کردند. من خیلی دیر ازدواج کردم. ۱۶ سالگی عروس شدم. پیر شده بودم (خنده) مثل حالا هم نبود که دختر خودش بخواهد انتخاب کند. اگر خواستگار خدای نکرده شَل بود یا مشکلی داشت ولی پدرومادر می خواستند، دختر را به او می دادند. اما مهم بود که خانواده دار باشد. من هم با همسرم همینطوری ازدواج کردم. سرسال هم خدا یه بچه داد که هنگام به دنیا آمدنش مهمانی عروسی بودم. توجه نکردم و بچه ام افتاد و از بین رفت. همه گفتند چشم خورده است. حالا هم همین یک دختر را دارم و ۶ نوه از همین دختر دارم. دامادم هم پسرخاله ام است.»

شنیده بودم از سرما دستهایشان به اسلحه می‌چسبد

داشتن همین یک فرزند دختر برای ننه عصمت بهانه‌ای می شود تا بافتن را شروع کند. بهانه‌اش را اینطور تعریف می کند که چون پسری نداشته که به جبهه بفرستد خودش دست به کار می شود تا برای رزمنده ها دستکش ببافد: «من که پسر نداشتم در راه خدا بدهم. گفتم شالگردن و دستکش ببافم چون شنیده بودم هوا آنقدر سرد است که دستهایشان به اسلحه می چسبد. دلم خیلی سوخت. یکبار هم مقر سپاه نزدیک خانه مان در یزد رفتم. می خواستم به چندتا از سربازها بگویم که بیایند و گونی دستکش هایی را که بافتم ببرند. خودم که نمی تواستم بلند کنم. خواستم بروم داخل که یکی از سربازها نگذاشت. گفتم بگذار بروم اگر نگذاری ضرر می کنی (خنده) اما گفت نمی توانم اجازه بدهم. گفتم بابا من که اسلحه ندارم. تا اینکه خندیدمو رفتم. از من پرسید چرا می خندی؟ گفتم پس گریه کنم اجازه نمی دهی؟ داشتم می رفتم که رئیسشان آمد و مرا شناخت با کلی احترام تحویلم گرفت و مرا داخل برد. بعدها همه مرا می شناختند. بعد از جنگ هم برای سربازان لب مرز دستکش بافتم که دستهایشان نلرزد. یکبار هم یکی از رزمنده ها خودش آمد پیشم و از من دستکش و شال خواست. برایش بافتم و پوشید و آخر هم شهید شد. حالا این بچه های مدافع حرم را می بینم که در زمستان در سرمای شدید با داعش می جنگند. همینطور گریه ام می گیرد. گفتم که باید برای این بچه ها دستکش ببافم.»

ننه عصمت این حرفها را می زند و دستکش می بافد. یکی زیر، یکی رو و دانه ها را با ذکر از لای میل های بافتنی اش رد می کند.

برای آقای رهبر دستکش بافته‌ام، دلم می‌خواهد خودم بدهم

«عباس» نوه ننه عصمت چند کیسه می آورد و دست کش‌هایی را که برای مدافعان بافته را نشانمان می‌دهد. دستکش ها را که کنارهم می چینیم یک جفت دستکش و شالگردن توسی در بسته جداگانه‌ای قرار دارد که برای ننه عصمت خیلی عزیز است. با ذوق عجیبی نشانمان می دهد. با چیزی شبیه بغض و لبخند می گوید که این ها را برای رهبری بافته است دوست دارد یک روز حضرت آقا را ببیند و این دستکش ها را به ایشان بدهد: «پارسال در عمار گفتم آرزو دارم آقای رهبر را یک بار از نزدیک ببینم. قربان جدش بروم دوست دارم این شال و دستکش را خودم بدهم به دست آقا»

به ننه عصمت می گویم خب آقا دستکش و شالگردن را کجا بپوشد؟ با لبخندی که تمام ذوق های ۷۵ سالگی اش در آن پیداست می گوید: «من خودم دیدم آقا کوه می رود. وقتی برود کوه خب سرد است. دستکش و شالگردن را می پوشد.» کوتاه نمی آیم دوباره شیطنت می کنم که حالا چرا برای آقا سبز نبافته ای ننه عصمت بازهم جواب را از آستینش بیرون می آورد: « می خواستم سبز ببافم چون آقا سید است. اما خودم دیدم یکبار یک شال یا دستکش توسی داشت. گفتم حتما این رنگی دوست دارد که بپوشد. برای همین توسی بافتم.»

بافتنی بافتن برایم قدغن است اما گوش نمی‌کنم

ننه عصمت اخبار را خوب دنبال می کند از حوادث منطقه بپرسید همه را برایتان با همان لهجه شیرین تفسیر می کند. «زهرا» تنها دختر ننه عصمت می‌گوید: «در یزد با دوستانش در مکانی که اهالی اعتقاد دارند نظر کرده است جمع می شوند. باهم دعا می خوانند. ختم انعام می گیرند. سفره می اندازند. کلی هم بحث سیاسی می کنند. حتی ننه عصمت برایشان حرف می زند و تحلیل می کند.»

ننه عصمت سواد قرآن خواندن و دعا خواندن دارد. اما نوشته های فارسی را سخت تر می خواند. چندسالی است که چشمش آب مروارید گرفته و دکتر برایش قرآن خواندن و بافتنی بافتن و گریه کردن را قدغن کرده اما ننه عصمت اهل گوش دادن به این حرفها نیست: «دکتر گفته است بافتنی نباف. اما نمی توانم به خودم گفتم که تا زنده ام برای رزمنده ها و سربازهای اسلام بافتنی می بافم. تا الان اتفاقی نیفتاده ان‌شاءالله از این به بعد هم نمی افتد. فقط از خدا می خواهم که مرا زمین گیر نکند.»

شنیدن اسم مدافعان حرم هربار چشم های ننه عصمت و دخترش را خیس می کند. ننه عصمت بارها از دستکش های تازه بافته شده به ما تعارف می کند. اما ما دستکش دیگری از ننه عصمت می‌خواهیم که کوچکتر از تمام دستکش‌های اینجاست. دستکشی برای دستان کوچک «محمد» ۴ ساله فرزند شهید حمید اسداللهی که چند روز پیش گزارشی از خانواده‌اش منتشر شد(اینجا). ننه عصمت هم به ما قول می‌دهد این روزها دستکش کوچکی برای محمد ببافد تا ما به دست این فرزند شهید برسانیم.

ما «مدافعان حریم انقلاب اسلامی» هستیم

یکی از دوستان شهید مدافع حرم، حمیدرضا اسداللهی می‌گوید:در کشورهای مختلف فعالیت‌های مختلفی هم داشت. در بحث مدارس شیعه در پاکستان، فعالیت داشت. دغدغه‌اش رواج طرح «شجره طیبه صالحین» بسیج کشورمان به کشورهای دیگر بود.

به گزارش فرهنگ نیوز،شهید حمیدرضا اسداللهی 30 ساله و دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات عرب در دانشگاه تهران بود؛ او همچنین از فعالان و نخبگان حوزه بین الملل بود که ارتباط مؤثر و مستمری با نیروهای جهادی دیگر کشورها داشت. با خبر شهادت این شهید والامقام، مراسمی در کشورهای عراق و یمن و پاکستان برای بزرگداشت وی برگزار شده است. او که فعالیت‌های فرهنگی مختلفی در کشورهای مسلمان منطقه داشت، از بانیان کنگره لقاءالحسین (ع) بود. در مراسم وداع با پیکر مطهر این شهید مدافع حرم، دوستان عرب زبان او از کشورهای عراق و لبنان نیز حضور داشتند. از این شهید والامقام دو فرزند پسر 4 ساله و دو ماهه به یادگار مانده است.

«احسان صدری» یکی از دوستان و هم محله‌ای های شهید حمید رضا اسداللهی است. او که سعی می‌کند بغض‌هایش را لابلای جملاتش پنهان کند، گاه گاهی می‌گوید که به خاطر توصیه خود شهید سعی می‌کنم گریه نکنم. صدری گفتنی‌های بسیاری از فعالیت‌های فرهنگی شهید در سطح بین المللی و تلاش فراوانی که او شبانه روز برای تقویت جبهه جهانی اسلام و دفاع از حریم انقلاب و ولایت انجام می‌داد، دارد.

احسان صدری  از نحوه آشنایی و دوستی خود با شهید اسداللهی چنین می‌گوید: من تقریبا از بچگی با حمید رفاقت داشتم. در بچگی رفاقتمان کمرنگ تر بود اما بعد از ازدواج این دوستی پررنگ تر شد. مسیر زندگی من را از طریق معارفی که به من آموخت، تغییر داد. چیزهایی که در زندگی که باید بااهمیت باشد را برایم پررنگ کرد و چیزهایی که باید بی اهمیت باشد را به من یادآوری می‌کرد. یک چیزی باید بالاتر از برادر برایم نام ببرید تا به ایشان نسبت بدهم. الحمدلله من دو برادر دارم که خیلی خوب هستند ولی حمیدرضا بالاتر از برادرانم بود.

دید خود را از مسجد ، شهر و کشور خود توسعه داده بود به مرزهای بین المللی/پدر و مادر شهید مغنیه با شنیدن خبر شهادت حمید منقلب شدند

او ادامه می‌دهد: حمید برای شهادت بارش را از خیلی وقت پیش بسته بود. دید خود را از مسجد خود، شهر خود و کشور خود توسعه داده بود به مرزهای بین المللی. در عراق، پاکستان، لبنان، یمن، نیجریه و... فعالیت‌های مختلف داشت. واقعا ما نمی‌دانیم این روزها چگونه جوابگوی افرادی باشیم که از خارج از کشور برای عرض ارادت به این شهید به ایران سفر می‌کنند. وقتی خبر شهادتش را به پدر و مادر شهید عماد مغنیه دادند، آن‌هاهم منقلب شده بودند. طبق توصیه ای که قبل از شهادت به من داشت من تمام سعیم را می‌کنم که امروز بعد از شهادتش گریه نکنم. در شوخی‌هایی که با هم داشتیم می‌گفت: «شما بعد از مرگ من فقط بخندید من اگر شهید شوم الحمدلله جای خوبی می‌روم.» واقعا هم اگر گاهی اوقات گریه می‌کنم برای خودم است که گریه می‌کنم.

از مدارس شیعه پاکستان تا موسسات فرهنگی عراقی/دغدغه‌اش رواج طرح «شجره طیبه صالحین» بسیج کشور به کشورهای دیگر بود

صدری با اشاره به نوع فعالیت های فرهنگی شهید اسداللهی در کشورهای منطقه می‌گوید: در کشورهای مختلف فعالیت‌های مختلفی هم داشت. در  بحث مدارس شیعه در پاکستان، فعالیت داشت. در لبنان فعالیت فرهنگی در حزب‌الله داشت. در عراق در موسسات فرهنگی مختلف فعالیت داشت. در طرح «شجره طیبه صالحین» بسیج کشور که در مرکز مطالعات راهبردی و تربیت اسلامی برنامه ریزی شد و در واقع مرکز مطالعات  مغز متفکر این طرح بود، نقش داشت. حمید آقا در کانون بین الملل این مرکز فعالیت داشت که کلا دغدغه‌اش این بود که این این شجره طیبه صالحین که در کشور ما شکل گرفته را هم بتواند در کشورهای دیگر رواج دهد. از جمله در کشورهای لبنان و عراق. با فعالیت حمید آقا الحمدلله در کشور عراق واقعا معجزات زیادی دیدیم. افرادی آنجا تشنه این اطلاعات هستند که بدانند چگونه باید بسیج را تشکیل دهند.

وضع مالی خوبی نداشت اما از مهمانان خارجی‌اش به بهترین نحو پذیرایی می‌کرد

او ادامه می‌دهد:حمید شبانه روز کار می‌کرد. واقعا روزی می‌شد که در داخل خانه‌اش مهمانانی از سوریه، پاکستان و عراق داشت. وضع مالی خیلی خوبی هم نداشت. هرطور که شده بود به بهترین نحو این مهمانان را پذیرایی می‌کرد. گاهی زنگ می‌زد به من و می‌گفت: «احسان بیا اینجا مهمان از خارج از کشور آمده. بیا کمک.» خانه‌هایمان را زنانه و مردانه می‌کردیم. خانم‌ها را می‌فرستاد خانه ما و آقایان در خانه او می‌ماندیم. با این مهمانان می‌رفتیم بیرون و در رفت و آمدها بحث شجره طیبه صالحین را برایشان توضیح می‌دادیم و فعالیت‌های مختلفی با هم داشتیم. بیشتر مواقع که خانواده عماد مغنیه و اطرافیان حاج عماد به مشهد می‌آمدند، حمید قرارها را می‌گذاشت و کارهایی که باید با هم انجام می‌دادند را هماهنگ می‌کرد. فکر کنم دو سال پیش بود که در تهران یادواره‌ای برای حاج عماد گرفتند و مادر و پدر حاج عماد را از لبنان به تهران آورده و پذیرایی کرد. من واقعا عاجزم از گفتن بخش کوچکی از فعالیت های حمید آقا



یکسال در به در ماجرای سوریه بود/می‌گفت:حرم فقط برای ما نیست، ما مدافعان حریم انقلاب اسلامی هستیم

دوست و همراه شهید اسداللهی از ماجرای سوریه رفتن او و شرکت در عملیات‌های مستشاری می‌گوید و ادامه می‌دهد: یکسال در به در ماجرای سوریه بود. خیلی دوست داشت که به سوریه برود. تمام فکر و ذکرش آنجا بود. شهید هادی ذوالفقاری که در سامرا به شهادت رسید از بچه‌های پایگاه بسیج ما بود، وقتی شهید شد به دلیل اینکه من کمی طراحی بلدم، حمید به من گفت: «یک طراحی برای شهید بزن.» من طراحی کردم و نوشتم "مدافعان حرم". به من گفت: «همچین چیزی را خط بزن. حرم فقط برای ما نیست. ما باید درباره حریم انقلاب اسلامی حرف بزنیم.» و همیشه این شعار را می‌داد و می‌گفت: «مدافعان حریم انقلاب اسلامی» وقتی توضیح می داد و مثال می زد می‌گفت: «مثلا الان در یمن که حرمی نداریم و حضرت زینبی(س) در آنجا نیست یا الان در نیجریه، اگر اتفاقی برای بچه شیعه‌ها بیفتد، نباید دفاعی بکنیم؟ پس ما مدافعین حریم انقلاب اسلامی هستیم.» طرز فکرش خیلی بالا و دیدش خیلی وسیع بود.

می‌گفت نباید به این راحتی‌ها شهید شویم چون کار زیاد داریم/می‌گفت در سوریه همه تشنه انقلاب هستند

صدری معتقد است شهید اسداللهی برای شهید شدن به سوریه نرفت. او می‌گوید: حمید می‌گفت خون شهید خیلی تاثیر گذار است. از یک طرف می‌گفت نباید به این راحتی‌ها شهید شویم چون کار زیاد داریم و از طرفی هم می‌گفت شهیدشدن هم تاثیرگذاری زیادی دارد. وقتی از سوریه به من زنگ زده بود، با شوخی به او گفتم: «حمید کی شهید می‌شوی؟ ما کی حلوایت را بخوریم؟» گفت: «احسان اینجا واقعا کار زیاد است. اینجا همه تشنه انقلاب هستند.» همین الان هم در محل، ما می‌بینیم که در رفتارهای بچه‌ها تاثیر شگفتی ایجاد شده. شوری در پایگاه افتاده. حتی بچه‌هایی که کمتر در بسیج فعالیت می‌کردند حالا به یک شوری افتاده‌اند تا کاری بر روی زمین مانده را انجام دهند و این همان تاثیرگذاری شهادت حمید است.

پیکر بی جان شهید درون تابوت با چنان آرامشی قرار گرفته است که گویی به خوابی شیرین فرو رفته است.دوست دیرینه او از این ارامش و نحوه شهادت شهید حمیدرضا اسداللهی می‌گوید: در مورد نحوه شهادتش شنیده‌ها حکایت از تیرخوردن دارد. فقط یک نقطه کوچک زیر گلویش دیده می‌شود که می‌گویند تیر خورده و همان تیر هم او را به شهادت رسانده است. الحمدلله یک شباهتی هم که به اربابش امام حسین(ع) بعد از شهادت داشت این بود که سه روز و سه شب بدنش بعد از شهادت روی زمین افتاده بود. منطقه‌ای که پیکر حمیدرضا در آن بود، دست داعش افتاده بود که الحمدلله عملیات کردند و توانستند منطقه را آزاد کنند و شهدا را برگردانند.