شهیدی که تصویرش بر دیوار اتاق رهبر انقلاب است

شهیدی که تصویرش بر دیوار اتاق رهبر انقلاب است

سالهاست عکسی از یک شهید را در صفحات مختلف اینترنتی، وبلاگ‌ها، سایت‌ها و حتی بر دیوارهای شهرها می‌بینیم. عکس شهیدی که با لباس بارانی آبی خود و کلاهی که به گفته مادرش او برای فرزندش بافته است، از مظلومیت شهدایمان در دل صحراهای جنوب سخن می‌گوید
 
هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت.

همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تیر می‌گویند و یادآور می‌شوند که هادی به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس‌ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند. آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس‌ها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آوردند ولی خبری از پیکر هادی نبود.

تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پیکر شهید هادی ثنایی‌مقدم چه آمده است؟ عده‌ای می‌گویند احتمال دارد گلوله خمپاره‌ای به کنار پیکرش خورده و او را در زیر خاک پنهان کرده و همین امر باعث شده است که آمبولانس‌ها او را پیدا نکنند.

سال‌ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند. در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می‌رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می‌شود. ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .

خانواده‌های شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع می‌شوند. کسی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه می‌رود و می‌گوید این عکس را از کجا آورده‌اید؟ چه کسی این عکس را گرفته است؟ آنها نمی‌دانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست. اما مادر شهید می‌گوید: این هادی منه... من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم. این هادی منه...

 

گفت‌وگو با همسر شهید مدافع حرم مهدی قاضی‌خانی

گفت‌وگو با همسر شهید مدافع حرم مهدی قاضی‌خانی

این ماجرا یک افسانه نیست

با خواندن این مطلب دنبال معجزه، نقطه خاص و چشمگیری نباشید. این روایت یک زندگی معمولی است که نقش اول‌هایش بچه‌های دهه شصت هستند.

خبرگزاری فارس: این ماجرا یک افسانه نیست+عکس
 

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، آنچه می‌خوانید روایت یک دلدادگی تمام عیار است. در این مرقومه عاشق و معشوق هر کدام سرجای خودشان نقش بازی می‌کنند اما شما دنبال لیلی و مجنون، بیژن و منیژه، شیرین و فرهاد، وامق و عذرا و .... نگردید. اینجا یک افسانه سروده نمی‌شود. 

مهدی و فاطمه جوانانی با مختصات همین عصر هستند. عصری پر از آلودگی. آلودگی هوا و فضا. آلودگی یک دنیا تکنولوژی. عصری که آدم‌ها در دنیای مجازی پرستیدنی تر هستند. آدم‌هایی که باید فاصله‌تان را تا حقیقت‌شان حفظ کنید، اگر می‌خواهید قشنگ تر باشند.

این دوران، واقعی ها نه اینکه کمتر باشند، بی صدا و به دور از خود نمایی نفس می‌کشند و زندگی می‌کنند. اگر می‌خواهید ببینیدشان باید چشم‌ها را از تعلقات متعفن عصر جدید پاک کنید و نگاه کنید به خدا. هر جا سایه خدا باشد آنها هم منزل گرفته‌اند.

با خواندن این مطلب دنبال معجزه، نقطه خاص و چشمگیری نباشید. اینجا تبیره زنان نوید یک حماسه ماندگار را سر داده‌اند.

این روایت یک زندگی معمولی است!

نقش اول‌های این حماسه بچه‌های دهه شصت هستند. لیلی پرده نشین قصه ما یعنی فاطمه خانم در 8 خرداد 62 متولد شد و سال 85 به عقد همسرش درآمد. بانویی که تحصیلاتش را تا مقطع کارشناسی در رشته زبان و ادبیات فارسی ادامه داد و قرار بود بعد از ازدواج نیز تحصیلاتش را ادامه دهد اما نتوانست. این نتوانستن نه از روی عجز بود و نه همسرش مخالفتی داشت. دلیل دیگری دارد که خود از زبانش خواهید خواند.

مهدی و فاطمه هر دو اهل روستای قاضی خان همدان بودند و نسبت فامیلی دوری داشتند. اما دست تقدیر می‌خواست این نسبت دور بیشتر از این حرف‌ها نزدیک شود. مدتی بود که خانواده مهدی به شهرستان قرچک از توابع همین پایتخت هزار رنگ مهاجرت کرده بودند که 13 سال پیش شرایط خانواده فاطمه خانم هم ایجاب کرد به این شهرستان بیایند.

این دو خانواده سالها از هم بی خبر بودند تا اینکه شد آنچه باید می‌شد. فاطمه خانم روایت اولین دیدارش را با آقا مهدی که حالا دو ماهی هست در راه دفاع از حرم حضرت زینب(س) به شهادت رسیده، اینگونه تعریف می‌کند:

ادامه نوشته

پای صحبت های سردار قاسم سلیمانی

زمان جنگ حسین بادپا هم‌رزم من بود و خیلی دوستش داشتم. الان هم وی مفقود الاثر است. وی همشهری من بود، برای اینکه بیاید اینجا خانمش را واسطه کرد و این خیلی مهم است که زن انسان به واسطه شوهرش بیاید و التماس کند و بگوید که تو قبول کن که شوهر من به جبهه بیاید و شهید شود. این خیلی حرف مهمی است. نشان می دهد که هدف خیلی با ارزش است. حسین بادپا بار اول زنش واسطه شد. بار دوم آمد. من خیلی دوستش داشتم. برای بار چهارم نمی گذاشتم بیاید مجددا خانمش را واسطه کرد و گفت تو پیش فلانی آبرو داری و برو واسطه شو تا بگذارد من بروم. در ایام فاطمیه سال قبل که بعد به اینجا آمد و شهید شد.
من آن زمان در دیرالعدس دیدم یک صدای خیلی برجسته ای، سید ابراهیم صدرزاده خیلی صدای مردانه‌ای داشت مثل داش مشتی های تهرانی، من او را نمی شناختم وقتی از پشت بی سیم حرف می زد گفتم او کیست که از تهران آمده و در تیپ فاطمیون جای گرفته است. حسین گفت: سید ابراهیم!
وقتی از دیرالعدس برمی‌گشتیم، از حسین سئوال کردم این سید ابراهیم کیه که با این صدای بلند و مردونه صحبت می کرد؟! سید را نشان داد گفت: این!
یک جوان رشید باریک که خیلی تودل‌برو بود و آدم لذت می‌برد که نگاهش کند، من واقعا عاشقش بودم. پرسیدم چطور به اینجا آمده است. این جوان چون ما راه نمی‌دادیم بیاید، رفت مشهد و در قالب فاطمیون و به اسم افغانی ثبت‌نام کرده و به اینجا آمده بود؛ زرنگ به این می‌گویند. زرنگ به من و امثال من نمی‌گویند. زرنگ فردی نیست که به دنبال مال جمع کردن و گول زدن مردم است. زرنگ و باذکاوت شخصی است که فرصت‌ها را به این شکل بدست می‌آورد. زرنگ یعنی کسی که فرصت ها را به نحو احسنت استفاده می کند. چرا وی این کار را کرد، چون خیلی قیمت دارد. خدا کسی را که در راهش جهاد می‌کند، دوست دارد. فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا
اگر کسی را خدا دوست داشته باشد، محبت، عشق و عاطفه‌اش را در دل‌ها آکنده می‌کند. امثال سید ابراهیم در خیابان‌های تهران بسیارند، اما آن چیزی که سید ابراهیم را بسیار عزیز کرد، این مساله بود. انسان می‌میرد، چه بخواهد چه نخواهد شاه باشد می‌میرد، امپراتور باشد، می‌میرد. عالم باشد، می‌میرد. یک مرگ اجباری است و ۹۹ درصد از مردم به این شکل می‌میرند و تنها یک درصد توفیق این را دارند که مرگ اختیاری را انتخاب کنند.
مرگ اجباری نیتجه اش چیست. انسان به نقطه‌ای می‌رسد که نمی‌تواند یک مگس را از خود دور کند. حالت احتضار را دیده اید. امام سجاد (ع) می‌فرماید: «خدایا به من رحم کن از آن وقتی که همه این اداها (بی‌حرکتی پس از مرگ) از من ساقط شود»، با مرگ همه عمل‌ها از ما ساقط و قطع می‌شود.
شما آمده‌اید در راهی قرار گرفته‌اید و راه اختیاری ای را برای خدا و دفاع از حریم ها انتخاب کرده‌اید. دفاع فقط از حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) نیست؛ دفاع از حریم گسترده ای است، دفاع از حریم اسلام است و دفاع از حریم اهل‌بیت و انسانیت است. یقین بدانید شما برای این انتخاب شده‌اید. چه این را حفظ کنید چه نکنید.

بعداز شهدا مسئولیم

کتاب یادنامه شهدای امدادگر شهرستان دهاقان نگاشته شد

علی پور دهاقانی: 10 تیر 1394 ساعت 08:52

کتاب یادنامه شهدای امدادگر شهرستان دهاقان نگاشته شد


کتاب یادنامه شهدای امدادگر شهرستان دهاقان؛ تحت عنوان «پرواز پرستوها» نگاشته شد.
کتاب یادنامه شهدای امدادگر شهرستان دهاقان نگاشته شد

فاطمه علی پور دهاقانی نویسنده کتاب "پرواز پرستوها"  در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع پرس، اظهار داشت:  کتاب یادنامه شهدای امدادگر شهرستان دهاقان با همکاری جمعیت هلال احمر شهرستان نگاشته شد.

وی با اشاره به اینکه شهرستان دهاقان دارای 420 شهید می باشد، افزود: بنا بر تحقیقات صورت گرفته، تعداد شهدای امدادگر شهرستان دهاقان، ده نفر می باشد که در این کتاب به بیان زندگی نامه، خاطرات و وصیت نامه شهدا پرداخته شده است.
 
 دهاقانی تصریح کرد: این ده شهید عبارتند از حبیب الله زمانی، محمود مومن پور، محمدرضا رحیم زاده، محمدحسین جعفری دهاقانی، رضا قلی داتلی بیگی، احمد نادری، حاج ابراهیم غلامعلیان، مهدی متحملیان، علی محمد تقی پور، محمد مهدی حمیدی دهاقانی.
 
نویسنده کتاب "پرواز پرستوها" بیان داشت: از این تعداد شهیدان؛ حبیب الله زمانی و محمود مومن پور دانشجویان رشته پزشکی و شهید محمدرضا رحیم زاده دانشجوی رشته پرستاری می باشد.
 
وی گفت: این کتاب تحت عنوان «پرواز پرستوها» نام گذاری و با 120 صفحه در تیتراژ هزار از سوی نشر دارخوین چاپ شده است و در شهریور ماه سال 1394 همزمان با نمایشگاه دفاع مقدس در اصفهان رونمایی خواهد شد.
 

سردار سلیمانی از کدام شهید حزب‌الله سخن گفت؟

منابع خبری لبنانی چندی پیش گزارش داده‌ بودند که نیروهای حزب الله توانستند پیکر شهید ذوالفقار حسن عزالدین را که تروریست‌‌های تکفیری پس از به شهادت رساندن وی با خود برده بودند پس بگیرند. اما این خبر از سوی خانواده این شهید و حزب‌الله و مقاومت اسلامی تایید نشده است و بدون شک پیکر شهید کماکان در تصرف تکفیری‌های داعش قرار دارد.
به گزارش مشرق، گروهک تروریستی موسوم به دولت اسلامی عراق و "داعش" سر «ذوالفقار حسن عزالدین» رزمنده 17 ساله حزب‌الله که در منطقه الغوطه شرقی دمشق به اسارت این گروه تکفیری درآمد از بدن جدا کردند.

شهید عزالدین از اهالی منطقه "صور" لبنان بود که در اولین روزهای درگیری‌های منطقه غوطه توسط مین زخمی شد و به اسارت تکفیری‏ها درآمد.

براساس این گزارش، شهید عزالدین هنگام اسارت بیهوش شده و بعد از به هوش آمدن و سؤال‌های پیاپی تروریست‌ها از وی؛ او را مانند سرور و سالار شهیدان به شهادت رساندند.

سردار سلیمانی از کدام شهید حزب‌الله سخن گفت؟ + عکس(18+)

در ویدیویی کوتاه که پایگاه‌های وابسته به تروریست‌ها تکفیری از زمان به اسارت درآمدن این رزمنده‌ حزب‌الله منتشر کرده‌اند شهید عزالدین به سوالات پیاپی تروریست تکفیری به شرح زیر پاسخ داده است:

تروریست‌ تکفیری: اسمت چیه؟
ذوالفقار حسن: محمد
ــ : اهل کجایی؟
ذوالفقار حسن: از زهیران
ــ : لبنانی؟
ذوالفقار حسن: آره لبنانیم
ــ : جز ارتش حزب‌الله هستی؟
ذوالفقار حسن درحالی که به آنان نگاه می‌کند سخنی نمی‌گوید...
ــ : برای چی آمدی اینجا؟
ذوالفقار حسن با تأخیر می‌گوید: ما در راه خدا اینجا هستیم
ــ : تو برای چی اینجا هستی؟ در راه حزب خدا؟ به خاطر بشار اینجا هستی؟
ذوالفقار حسن: نه به خاطر بشار نیست
ــ : به خاطر چی اینجا هستی؟
ذوالفقار حسن: به خدا به خاطر مقدسات آمده‌ام
ــ : به خاطر زینب(س)؟
ذوالفقار حسن از درد به خود می‌پیچد و دو بار آه بلندی می‌کشد
و در پایان وقتی تروریست‌ تکفیری بار دیگر می‌پرسد: برای چه کسی آمدی؟ ذوالفقار حسن چیزی نمی‌گوید...

سردار سلیمانی از کدام شهید حزب‌الله سخن گفت؟ + عکس(18+)



منبع: ابنا

ادامه نوشته

پس از خواب مادر
بررسی ژنتیک، هویت یکی از شهدای گمنام کهف الشهدا را مشخص کرد+جزئیات

مادر شهید مجید ابوطالبی پس از دیدن خواب چندین باره فرزند، با مرکز تحقیقات ژنتیک بقیه الله تماس گرفت و پس از تطبیق ژنتیک مشخص شد شهید در کهف الشهدای تهران به خاک سپرده شده است.

خبرگزاری فارس: بررسی ژنتیک، هویت یکی از شهدای گمنام کهف الشهدا را مشخص کرد+جزئیات

 

به گزارش خبرنگار گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، هویت یکی از شهدای گمنام  که در کهف الشهدای ولنجک به خاک سپرده شد مشخص شد.

ابراهیم رنگین، مسئول ستاد معراج الشهدای مرکز در گفتگو با فارس گفت: «با اصرار مادر این شهید که چندین بار خواب فرزند شهیدش را دیده بود و از طریق آزمایش DNA هویت یکی از شهدای گمنام دفن شده در کهف‌الشهدای ولنجک تهران مشخص شد».

وی افزود، نام این شهید «مجید ابوطالبی» بوده و  سال 61 در عملیات مسلم بن عقیل در منطقه سومار به شهادت رسیده است. برادر دیگر این شهید فرید ابوطالبی نیز جزو شهدای سال‌های دفاع مقدس است.

 

دکتر محمود تولایی رئیس مرکز تحقیقات ژنتیک دانشگاه علوم پزشکی بقیه الله درباره نحوه شناسایی این شهید به خبرنگار فارس گفت: «مادر شهید ابوطالبی پس از دیدن خواب فرزندشان مبنی بر اینکه ایشان برگشته اند، با مرکز تحقیقات ژنتیک تماس گرفته و از ما خواستند موضوع را بررسی کنیم. شهید بارها به خواب ایشان آمده و گفته بودند، من برگشته ام،‌چرا سراغ من نمی آئید».

تمامی شهدای گمنام پس از تفحص برای بررسی آناتومیک و نمونه برداری به مرکز تحقیقات ژنتیک تحویل داده می شوند و مرکز، پس از انجام آزمایشات، یک شناسنامه ژنتیکی برای شهید گمنام صادر می کند. خانواده هایی که احتمال می دهند فرزندانشان جزو شهدای گمنام جنگ تحمیلی هستند نیز به مرکز مراجعه می کنند تا بررسی ژنتیک انجام شده و با تطبیق کدها، شهدا شناسایی شوند.

تولایی اضافه کرد:‌«در پی خواب مادر شهید ابوطالبی و تماس ایشان با مرکز، از مادر و بردار شهید نمونه ژنتیکی گرفته شده و اطلاعات به دست آمده با اطلاعات حاصل از شناسایی شهدای گمنام تطبیق داده شد. بر اساس بررسی ها مشخص شد پیکر مطهر شهید ابوطالبی جزو شهدای تفحص شده است و با اعلام کد به معراج شهدا، روشن شد محل دفن شهید ابوطالبی کهف الشهدای ولنجک تهران است».

مادر شهید ابوطالبی در گفتگویی با خبرگزاری بسیج در کهف الشهدای ولنجک گفت: «در حین انجام آزمایشات، مکرر فرزندم در رویا به خوابم می آمد و هر بار وی را در یک اتاق سنگی مشاهده می کردم. زمانی که ساعتی پیش برای دیدن بارگاه فرزندم به اینجا آمدم همه صحنه های قبلی برایم تداعی شد و از خدا ممنونم که به چشم انتظاریم پایان داد».

غار کهف الشهدای تهران مدفن 5 شهید گمنام می باشد که روزانه پذیرای عاشقانی است که برای زیارت به این منطقه کوهستانی رهسپار می شوند. این غار در انتهای بلوار دانشجو خیابان ولنجک قرار دارد.

درباره کهف الشهدا

سردار سیّد محمّد باقرزاده رئیس وقت بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس درباره چگونگی به خاک سپاری شهدای کهف الشهدا نوشته است:‌«بر آن بودیم که شهیدان را در این اطراف و در نقطه­ای از شهر به خاک بسپاریم، عدّه­ای در پی مخالفت برآمده و از مصاحبت با بهترین جوانان روزگار دریغ نمودند، چون این عدم مرافقت و موافقت دیده شد پژمرده و غمناک از این دوری و مهجوری، عزم جزم نموده تا با بهره جستن از کلام نورانی خدای رحمان، مزارشان را معین که تا قیامت محل رحمتی باشد برای بندگان، به قرآن پناه بردم، تفألی زدم که چنین هدایت فرمودند:

«وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّـهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَیُهَیِّئْ لَکُم مِّنْ أَمْرِکُم مِّرْفَقًا(16)» سوره کهف

« و آنگاه که از آنان و آنچه غیر از خدا می­پرستند کناره گرفتید پس به غار پناهنده شوید تا پروردگارتان از رحمت خودش برای شما منتشر کند و برای شما از کارتان وسیله راحتی فراهم می­سازد!»

 

بار دیگر سرّ آن را در تفألی به دیوان حافظ، این گونه دریافتم:

پس تقدیر الهی بر آن بود تا جوانمردان مخلص روزگار، در این غار که به اذن خدا از دوران کهن در دل کوه گشوده شده بود، بیارامند!

و آن هنگام که برای آرامش دل مومنان دل شکسته از هجرت شهیدان به کوه، رجوعی دوباره به قرآن شد، این چنین هدایت فرمودند:

«…وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِیِّ…(44)» سوره هود

« و کشتی بر کوه آرام گرفت»

و آنگاه سید و مقتدایمان درلیلة الرغائب(1428هجری قمری/ 1386 هجری شمسی) به زیارت آسمانی­ها شتافت».

مدافع حرم

مدافع حرم حضرت زینب(سلام الله علیها)

شهید علی عسگری

مدافعان حرم


ديشب همزمان با شب شهادت حضرت امام هادي(ع) همايش ده هزار نفري مدافعان حرم در ورزشگاه شهيد شيرودي تهران برگزار شد.

در اين همايش تصاويري از شهداي دفاع از حرم حضرت زينب سلام الله عليها بر دستان عزاداران بود و جاي يك شهيد از كشورمان خالي بود.

شهيد مجاهد كه در دفاع از حرم حضرت زينب در سوريه به شهادت رسيد.

شهيد علي عسگري

روز پنجشنبه خداوند توفيق زيارت قبر مطهر اين شهيد را در شهر طاقانك از توابع شهرستان شهركرد نصيبم كرد.

فرازي از وصيت نامه اين شهيد مجاهد:

بنده هميشه آرزو داشتم كه در زمان سيدالشهداء بودم و در ركابش جهاد مي كردم. امام ديدم الآن هم فرق با آن زمان نمي كند.

شيعيان در سرزمين شام در ظلم و ستم هستند.

حتي بارگاه احياگر عاشورا حضرت زينب كبري مورد تعرض لشكر كفر واقع شده.الآن كه اين وصيت نامه را مي خوانيد اميدوارم حضرت زينب مرا به عنوان پاسدار حرمت بارگاه مباركش و مدافع شيعيان مظلومش پذيرفته باشد.



نامه دختر خردسال روحانی شهیدایرانی بین‌الحرمین


نامه دختر خردسال روحانی شهیدایرانی بین‌الحرمین به پدر+تصاویر(سلام برحاج حسین قدوسی که درجوارمولایش حسین آرام گرفت)

نویسنده: حسین شاکری فر   

نسخه ای از نامه "فاطمه قدوسی" دختر خردسال روحانی شهیدی که روز یکشنبه در انفجار در بین‌الحرمین کربلا به شهادت رسید منتشر شد.http://hadianalborz.ir/wp-content/uploads/2013/03/%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%ad%d8%a7%d8%ac-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%82%d8%af%d9%88%d8%b3%db%8c...jpg

به گزارش خبرگزاری حج و زیارت، حجت‌الاسلام والمسلمین شهیدی، مسؤول امور فرهنگی و روحانیون بعثه مقام معظم رهبری با حضور در هتل محل اقامت روحانی شهید قدوسی با مدیر و همسفران وی دیدار و ضمن تسلیت برای آنها و خانواده محترم او طلب صبر كرد.

در این دیدار كه در هتل "الملاك" (فرشته) كربلا انجام شد، "احمدی" مدیر كاروان "تشنگان زمزم فرات" و جمعی از زائران كه حجت الاسلام قدوسی مسؤولیت كاروان آنها را برعهده داشته حضور داشتند.

مدیر كاروان "تشنگان زمزم فرات" كه به گفته خود آشنایی بیش از 30ساله با حجت‌الاسلام قدوسی دارد درباره ویژگی‌های این روحانی شهید سخن گفت و از علاقه او برای شهادت آن هم در كربلا و آرام گرفتنش در قبرستان وادی‌السلام که یكی از آرزوهای بزرگ او بود خبر داد.

وی نسخه‌ای از نامه دختر خردسال شهید قدوسی را كه روز هشتم اسفندماه جاری قبل قبل از اعزام وی به كربلا نوشته بود را در اختیار خبرنگار بعثه قرداد كه متن و تصویر این نامه را در ادامه مشاهده می‌كنید:


بسمه تعالی
سلام بابا. امیدوارم خوش بگذره. بابا چرا این طوری شد.. یه دفعه اول کربلا 3 نفره منو نبردید هیچ چیزی نگفتم؛ بعد یک مکه 12 روزه باز هم هیچی نگفتم و الآن دیگه یه چیزی می‌گم. بابا! چون توی مسابقه اول شدم باید منو کربلا 5 بار، مکه 8 بار، قم 20 بار، مشهد 10 بار ببری اگرنه.. می‌گم شما به من جایزه ندادی. بابا! یکی از خاطره‌هایم را در صفحه‌ی بعد می‌بینی.
فعلاً خداحافظ و التماس دعا




تصویر نامه در اندازه بزرگتر:

آخرين تصاوير از شهيد ديروز كربلا


اين تصاوير مربوط به جلسه يك ساعت قبل از انفجار است كه در گردهمايي روحانيون و مداحان كاروان هاي زيارتي در سالن اجتماعات بعثه مقام معظم رهبري گرفته شده است.
به گزارش مشرق به نقل از  پايگاه اطلاع رساني حج، اين تصاوير مربوط به جلسه يك ساعت قبل از انفجار است كه در گردهمايي روحانيون و مداحان كاروان هاي زيارتي در سالن اجتماعات بعثه مقام معظم رهبري گرفته شده است.

در انفجار انتحاري روز گذشته در بين الحرمين يك زائر ايراني شهيد و دوتن ديگر مجروح شدند.

در تصاوير زير روحاني جواني كه با عبا و عمامه سفيد و طوسي ملاحظه مي‌كنيد مربوط به شهيد حجت الاسلام قدوسي است كه در حادثه روز گذشته به شهادت رسيد.

پاسدار حريم حرم حضرت زينب(س)

 

شهید  علی عسگری در حالی که به صورت داوطلبانه برای دفاع از حرم حضرت زینب(سلام الله علیها) به سوریه رفته بود هنگام اقامه نماز در حرم ان حضرت توسط تروریست های وهابی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به مقام رفیع شهادت نائل امد.

متن كامل وصيت نامه شهيد علي عسگري

بسم الله الرحمن الرحيم

انا لله و انا اليه راجعون

حسبي الله و نعم الوكيل نعم المولي و نعم النصير، ماشاء الله لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم، توكلت علي حي الذي لايموت، الحمدللله الذي لم يتخذ صاحبه و لا ولدي و لم يك له شريك في الملك و لم يكن له ولي من الذل و كبره تكبيرا.

من علي عسگري فرزند بهروز پس از سپاس خداوند عز و جل و نثار درورد بر محمد و آل محمد، شهادت مي دهم كه خدايي جز خداي يگانه نيست، شهادت مي دهم كه محمد (ص) پيامبر و آخرين فرستاده خداست. شهادت مي دهم كه قرآن كتاب آسماني و دستور زندگي من بود.

شهادت مي دهم كه علي(ع) كه درود خدا بر او خاندان پاكش باد مولا و ولي من بود.

اما اكنون كه اين وصيت نامه را مي خوانيد نمي دانم كه خداوند مرگم را چگونه رقم زده ولي تمام آرزويم و تلاش شبانه روزيم بر اين بود كه شامل آيه شهدا عند ربهم يرزقون باشم.

اما خدا مي داند كه براي شامل شدن بر اين آيه با تمام توان تلاش كرده‌ام. اميد است كه خداوند قبولم كرده باشد.

برادران و خواهران آيا نشنيده‌ايد كه رسول خدا فرمود: هركس نداي فرياد خواهي مسلماني را بشنود و به كمك او نشتابد مسلمان نيست؟

آيا نداي فرياد خواهي ملت هاي مظلوم و مسلمان را نمي شنويد؟

شايد تصور كنيد كه مي گويم بيشتر از توان خود را هزينه كنيد.

اما آيا به كمترين ميزان نيز كه حفظ حرمت و ابهت انقلاب و مملكتمان مي باشد نمي توانيد هزينه كنيد؟

آيا اگر مقداري مايحتاج زندگي بر ما كاسته شد بايد سراسيمه شده به جان هم بيفتيم؟

عزيزانم راه را غلط نرويد راه همان است كه رهبر فرزانه انقلاب حضرت آيت الله العظمي خامنه‌اي ما را بر آن هدايت مي كند.

هوشيار باشيد كه دشمن ريشه ما را هدف گرفته چشم دشمن را هدف بگيريد.

بنده هميشه آرزو داشتم كه در زمان سيدالشهداء بودم و در ركابش جهاد مي كردم. امام ديدم الآن هم فرق با آن زمان نمي كند.

شيعيان در سرزمين شام در ظلم و ستم هستند.

حتي بارگاه احياگر عاشورا حضرت زينب كبري مورد تعرض لشكر كفر واقع شده.الاآن كه اين وصيت نامه را مي خوانيد اميدوارم حضرت زينب مرا به عنوان پاسدار حرمت بارگاه مباركش و مدافع شيعيان مظلومش پذيرفته باشد.

برادران و خواهران به شما وصيت مي كنم از رهنمودهاي رهبر والا مقام و فرزانه‌مان آيت الله العظمي امام خامنه‌اي راه را بجوييد.

 براي ماديات زياد خود را به زحمت نيندازيد.

قدري فكر آخرت باشيد.اين مشكلات به قول مرجع علي قدر آيت الله بهجت كه روحش قرين رحمت خدا باد گرفتاري هاي قبل از ظهور امام زمان براي مسلمانان مي باشد.

عزيزانم اندكي صبر سحر نزديك است.

اما همشهريان گرامي دوستان و آشنايان و اقوام در اين مدت زندگي فراز و نشيب هاي زيادي كشيده‌ام كه غالبا بر اساس بعضي سوء تفاهم هايي بوده كه بعضي عزيزان مرتكب شده‌اند. همه شما را حلال مي كنم. اما تعدادي از شما نيز بر گردن من حق داشتيد با تمام توان و امكان تلاش كردم كه رضايت شما حاصل شود و به نظرخودم توانستم بيشتر دين ها را ادا كنم و رضايت حاصل كنم.

اما آنهايي كه بر گردن من حق دارند به يگانگي خدا سوگندتان مي دهم كه حلالم كنيد يا از پدر و برادرانم بخواهيد جبران كنند چون من قصدم بر اين نبوده كه ديني بر گردنم باشد و خودتان را شامل اين حديث كنيد كه از خدا طلبكار هستند.

تعدادي از مردم بر مي خيزند از آنها سؤال مي شود كه شما چكار كرده ايد كه از خداوند طلبكاريد مي گويند: ما بندگانش را به خاطر خدا حلال كرديم و اكن.ن از خدا طلبكاريم.

اما پدر و مادر عزيز!

اگر خونم در راه خدا ريخته شد اندوهگين نباشيد.شادي كنيد كه اين آرزوي اولياي خدا بود. آيا نه اين است كه همه دير ياد زود خواهند رفت؟

پس فقط صبر كنيد و به ياد اهل بيت سيدالشهدا سوگواري كنيد و در آمرزش من هم دعا كنيد.

والسلام عليكم و رحمه الله بركاته

علي عسگري

اگر آه تو از جنس نياز است در باغ شهادت بازباز است

اگر آه تو از جنس نياز است در باغ شهادت بازباز است

پيكر شهيد علي عسگري تشييع و در گلزار شهداي طاقانك به خاك سپرده شد

 شهيد علي عسگري در روز يكشنبه هشتم بهمن ماه در حمله تروريست ها به حرم حضرت زينب(سلام الله عليها) و در حالي كه با رشادت مشغول حراست از اين حرم مقدس بود به شهادت رسيد.

پيكر اين شهيد در روز يكشنبه ۱۵ بهمن ۹۱ در شهر طاقانك استان چهارمحال و بختياري تشييع شد.

شهيد علي عسگري در وصيت نامه خود آورده است: اگر در سال ۶۱ هجري نبوديم كه از حريم حضرت زينب دفاع كنيم الان بايد از حرم آن بانو دفاع كنيم.

دستمالی که با «پدر موشکی ایران» دفن شد.

دستمالی که با «پدر موشکی ایران» دفن شد.

 در میان متعلقاتِ شخصی شهید «حاج حسن طهرانی مقدم»، قطعه پارچه سیاه قرار داشت که ایشان تکه کاغذی را به آن الصاق کرده و روی آن با دست خط خود مرقوم فرموده بود: «عنایت فرموده و این دستمال مشکی را در کفن بنده قرار دهید. حسن مقدم».

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، سال گشتِ شهید حسن طهرانی مقدم و همرزمانش، فاصله بسیار کمی با ایام «محرم» دارد. طی یک سالی که از شهادت این پارسای بی ادعا گذشته است، بسیار از عشق او به اهل بیت عصمت و طهارت(صلوات الله علیهم اجمعین) سخن رفته است. اما تصویری که مشاهده می کنید، سندی است کوچک  اما گرانسنگ از آن همه عشق و ارادت و ادب و ایمان به شهسواران آفرینش(صلوات الله علیهم اجمعین).

 در میان متعلقاتِ شخصی شهید «حاج حسن طهرانی مقدم»، پدر صنایع موشکی ایران و دانشمندِ کم نظیر علوم هوا و فضا، دستمال سیاه قرار داشت که ایشان تکه کاغذی را به آن  الصاق کرده و روی آن با دست خط خود مرقوم فرموده بود: «عنایت فرموده و این دستمال مشکی را در کفن بنده قرار دهید. حسن مقدم».
 
این دستمال مطابق با وصیتِ حاج حسن در کنار پیکر سوخته و قطعه قطعه شده ی او به خاک سپرده شد.
دختر شهید طهرانی مقدم، راز این دستمال مشکی را این گونه گشود: «این دستمال در کمد شخصی ایشان قرار داشت پارچه ای است که پدرم در ایام سوگواری امام حسین(ع) با آن اشک چشم های خود را پاک می کرد.»
روحمان با یادش شاد


دو درس زیبا از دو شهید

تمام کارهای انجام شده در روزش را نوشته بود. مثل اینكه: سرکی داد زده! چه كسی را ناراحت کرده! به کی بدهکار است! نوشته بود که یادش باشد در اولین فرصت، صافشان کند.

ادامه نوشته

حاج آقا بايد برقصه!!!

حاج آقا بايد برقصه!!!

اين خاطره را همان سال 87 در اتوبوسي كه راهي نور بود، از يكي از راويان نوراني شنيدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سيخ مي‌كند... بخوانيدش كه قطعا خالي از لطف نيست:

"چند سال قبل اتوبوسي از دانشجويان دختر يكي از دانشگاه‌هاي بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبيند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجيب و غريب بودند كه هيچ كدام از راويان، تحمل نيم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرايش آن‌چناني، مانتوي تنگ و روسري هم كه ديگر روسري نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم كه نپرس... حتي اجازه يك كلمه حرف زدن به راوي را نمي‌دادند، فقط مي‌خنديدند و مسخره مي‌كردند و آوازهاي آن‌چناني بود كه...

از هر دري خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ يعني نگذاشتند كه بشود...

ديدم فايده‌اي ندارد! گوش اين جماعت اناث، بده‌كار خاطره و روايت نيست كه نيست!

بايد از راه ديگري وارد مي‌شدم... ناگهان فكري به ذهنم رسيد... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌مي‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع كردم.

گفتم: بياييد با هم شرط ببنديم!

خنديدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطي؟

گفتم: من شما را به يكي از مناطق جنگي مي‌برم و معجزه‌اي نشان‌تان مي‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمينان پيدا كرديد، قول بدهيد راه‌تان را تغيير دهيد و به دستورات اسلام عمل كنيد.

گفتند: اگر نتوانستي معجزه كني، چه؟

گفتم: هرچه شما بگوييد.

گفتند: با همين چفيه‌اي كه به گردنت انداخته‌اي، ميايي وسط اتوبوس و شروع مي‌كني به رقصيدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگي شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد ياد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آن‌ها سپردم و قبول كردم.

دوباره همه‌شون زدند زير خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفيه بياد وسط اين همه دختر و...

در طول مسير هم از جلف‌بازي‌هاي اين جماعت حرص مي‌خوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمين بيندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك مي‌خواستم...

مي‌دانستم در اثر يك حادثه، يادمان شهداي طلائيه سوخته و قبرهاي آن‌ها بي‌حفاظ است...

از طرفي مي‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قيامت هم برپا مي‌كنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائيه كه رسيديم، همه‌شان را جمع كردم و راه افتاديم ... اما آن‌ها كه دست‌بردار نبودند! حتي يك لحظه هم از شوخي‌هاي جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌هاي بلند دست برنمي‌داشتند و دائم هم مرا مسخره مي‌كردند.

كنار قبور مطهر شهداي طلائيه كه رسيديم، يك نفر از بين جمعيت گفت: پس كو اين معجزه حاج آقا! ما كه اين‌جا جز خاك و چند تا سنگ قبر چيز ديگه‌اي نمي‌بينيم! به دنبال حرف او بقيه هم شروع كردند: حاج آقا بايد...

براي آخرين بار دل سپردم. يا اباالفضل گفتم و از يكي از بچه‌ها خواستم يك ليوان آب بدهد.

آب را روي قبور مطهر پاشيدم و...

تمام فضاي طلائيه پر از شميم مطهر و معطر بهشت شد... عطري كه هيچ جاي دنيا مثل آن پيدا نمي‌شود! همه اون دختراي بي‌حجاب و قرتي، مست شده بودند از شميم عطري كه طلائيه را پر كرده بود. طلائيه آن روز بوي بهشت مي‌داد...

همه‌شان روي خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روي قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهاي فرزند از دست داده ضجه مي‌زدند ... شهدا خودي نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صداي محزون‌شان به سختي شنيده مي‌شد. هرچه كردم نتوانستم آن‌ها را از روي قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با كلي اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتي‌ترين خاك دنيا بلند كردم ...

به اتوبوس كه رسيديم، خواستم بگويم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست، كه ديدم روسري‌ها كاملا سر را پوشانده‌اند و چفيه‌ها روي گردن‌شان خودنمايي مي‌كند.

هنوز بي‌قرار بودند... چند دقيقه‌اي گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت مي‌كردند...

پرسيدم: به كجا رسيديد؟ چيزي نگفتند.

سال بعد كه براي رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهميدم دانشگاه را رها كرده‌اند و به جامعه‌الزهراي قم رفته‌اند ... آري آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."

 

ناگفته‌های شنیدنی از پاراچنار؛ شعبه جمهوری اسلامی ایران در پاکستان

سهیل کریمی، روزنامه نگار و مستندساز ایرانی در دفتر جنبش عدالتخواه دانشجویی به ارائه گزارشی از وضعیت کنونی آرمان‌خواهان پاراچنار پرداخت. آنچه می خوانید خلاصه این جلسه است.
ادامه نوشته

مهدی برای تشییع جنازه برادرش هم نیامد!

پانزده روز پیش از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شده و با تضرع از آقا علی‌ بن موسی‌الرضا(ع) خواسته بود كه خداوند توفیق شهادت را نصیبش کند و سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.
ادامه نوشته

شهید حسن باقری به روایت همسرشان

شهید حسن باقری به روایت همسرشان

از جمله ویژگی های خاص دفاع مقدسمون این بود که کسانی رو پرورش داد و بعد پرچم فرماندهی و علمداری رو بهشون سپرد که در عین جوانی دنیایی از تجربه و پختگی داشتند. با یه سیر تو زندگی فرماندهان جنگمون یه وِیژگی مشترک رو میشه تو اکثرشون دید و اون اینکه اکثرا جوان بودند. امام(ره) با اعتقاد کامل به جوانهای مخلص و خودساخته، میدون داد تا در مقابل کوهی از مدالهای فلزی ژنرالهای عراقی و ... ادعاهای پوشالی شون رو نقش بر آب کنند و با کمترین امکانات کارهایی کنند که هنوز که هنوزه انگشت حیرت نظامیان کارکشته ی جهان بر دهانشون بمونه. همون کاری که تا سالهای سال خیلی از خبره های تاکتیک های نظامی جهان دنبال نقشه و نحوه عملیات کربلای پنج و والفجر هشت و خیبر و ... بودند و هستند. از جمله اون جوانهایی که به اعتقاد حضرت روح الله(ره) پاسخ داد شهید حسن باقریه. اعجوبه ی اطلاعاتی کشورمون تو جنگ تحمیلی. کسیکه تو سنین 25 - 26 سالگی طراح خیلی از کارهای عظیم تاکتیکی ما تو جنگ تحمیلی بود. حالا که ایام شهادت اون سردار بی بدیله مناسب دیدیم که به برخی از زوایایی ناپیدای زندگی این شهید بزرگوار بپردازیم از نگاه همسر بزرگوارشون....
و این فرازهایی از زندگی سراسر نور شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری) است به روایت همسرشون


 

ادامه نوشته

خواب شهادتش در اربعين تعبير شد

ناگفته‌هايي از زندگي مصطفي احمدي‌روشن در گفت‌وگو با فاطمه بلوري كاشاني، همسر شهيد
خواب شهادتش در اربعين تعبير شد
«رشد شتابنده علمي و فتح قله‌هاي دانش كه با همت و عزم جوانان مؤمن و غيور و توانايي چون مصطفاي شهيد رونق يافته، امروز قائم به هيچ فردي نيست، اين يك جنبش تاريخي و برخاسته از يك عزم خلل‌ناپذير ملي است. ما به كوري چشم سران اردوگاه استكبار و نظام سلطه، اين راه را با قوت و اراده راسخ دنبال خواهيم كرد و پيشرفت رشك‌آور ملت بزرگ خود را به رخ دشمنان عنود و حسود خواهيم كشيد و البته از مجازات مرتكبان اين جنايت و عاملان پشت صحنه آن هم هرگز چشم‌پوشي نخواهيم كرد.» چه زيبا فرمود امام خامنه‌اي كه «شهادت، دُرّ گرانبهايي است كه بعد از جنگ به هر كس نمي‌دهند.» اينچنين است كه مصطفي شهيد جهاد علمي مي‌شود و چه افتخاري براي او بالاتر از اينكه نايب امام زمان به ديدارش بيايد، شايد اينها همه لطف خدايي است كه مصطفي در راه جلب رضايتش سختي‌ها كشيد و دم نزد، مصطفي شهيد راه خدمت شد؛ راهي كه عاشقش بود. گفت‌وگوي ما با همسر شهيد مصطفي احمدي‌روشن شايد مرور ناچيزي بر دفتر خاطرات خانواده‌اي باشد كه صبر را به واقع برايمان معنا كردند، خواندنش خالي از لطف نيست.
ادامه نوشته

جزئیاتی از زندگی شهید احمدی روشن

جزئیاتی از زندگس شهید مصطفی احمدی روشن

هشت ضلعي شلمچه چگونه ساخته شد؟

هشت ضلعي شلمچه چگونه ساخته شد؟

 جنگ که تمام شد، ما به عنوان تخریب چی در مناطق عملیاتی ماندیم و زندگی زلالی را پس از جنگ با شهدا آغاز کردیم.در مناطق عملیاتی هم حضور می یافتیم، از جمله در شلمچه. همه می دانند که ما بچه های رزمنده خراسان الفتی غریب با شلمچه داریم. بیشتر همرزمان ما دراین منطقه از جبهه به شهادت رسیده اند، بخصوص در عملیات های کربلای چهار و پنج.

آن سالهای پس از جنگ که من در مناطق عملیاتی بودم...

ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده

 
 

ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده

شهید ابوالفضل یعقوبی فرزند یعقوب در تاریخ ۴۴/۵/۲ در شهرستان اردبیل دیده به جهان گشود. در تاریخ ۶۴/۱۱/۲۷ در منطقه عملیاتی فاو در عملیات والفجر ۸ به فیض رفیع شهادت نایل آمد. «ابوالفضل باوفا»دوست شهید ابوالفضل یعقوبی به نقل از خود شهید این خاطره را تعریف می کند:

در قسمت تبلیغات اداره بنیاد شهید شهرستان اردبیل کار می‌کردم. گاهی از بسیج ادارات عازم جبهه می‌شدیم.

اوایل اسفند‌ماه ۱۳۶۴ شمسی بود. حدود سه ماه می‌شد که از جبهه برگشته بودم، مشغول تکثیر عکس عزیزانی بودم که تازه به شهادت رسیده بودند و قرار بود در یکی دو روز آینده تشییع شوند.

ناگهانی عکسی توجه مرا به خود جلب کرد. تازه با او آشنا شده بودم، خوب می‌شناختمش. در حالی که به عکس نگاه می‌کردم، بی‌اختیار اشک می‌ریختم. یاد روزی افتادم که با او آشنا شده بودم. یاد لحظاتی که برای ایجاد معبر، نی‌زارها را با هم قطع می‌کردیم.

مرداد ماه هزار و سیصد و شصت و چهار بود، از طرف بسیج سپاه پاسداران جهت شرکت در عملیات در منطقه‌ی هورالعظیم حضور داشتیم.
هر روز چند نفر از بسیجیان را جهت همکاری با نیروهای اطلاعاتی به خاک دشمن می‌بردند. روزی با تعدادی از بچه‌ها جهت شناسایی خط مقدم و قطع‌ نی‌زارها جهت ایجاد معبر برای عبور قایق‌های تندروی موتوری عازم خط مقدم شدیم. بعد از سه ساعت در نزدیکی خط مقدم به اسکله‌ای شناور که روی آب بود رسیدیم.
از آنجا به بعد را باید با بَلَم طی می‌کردیم. ما را به یکی از نیروهای اطلاعاتی منطقه که جوانی برومند و خوش سیما بود و تبسم به لب داشت تحویل دادند. جوان‌برومند مسئول محور و فرمانده گروهان بود. همگی سوار بلم‌ها شده از لای نیزارها به خط مقدم هدایت شدیم.

وقتی دیدیم فرمانده به زبان محلی صحبت می‌کند، خوشحال شدیم. بعد از کمی صحبت متوجه شدیم که او نیز از همشهری‌های ماست و اسمش ابوالفضل است.

در حالی که گرم گفت و گو بودیم، از لابه‌لای نیزارها به طرف دشمن حرکت می‌کردیم. بعد از یک ساعت پارو زدن به منطقه‌ی حساسی رسیدیم. گلوله‌های بی‌هدف عراقی‌ها از بالای سرمان رد می‌شدند. صدای عراقی‌ها که با هم صحبت می‌کردند به وضوح شنیده می‌شد. برای اینکه صدای پارو زدن ما را نشنوند، پاروها را جمع کردیم و در داخل بلم‌ها گذاشتیم. آرام با گرفتن نیزارها بلم‌ها را پیش می‌راندیم.

ما که در اولین حضورمان در آن نی‌زارها، کمی دلهره‌ داشتیم، ولی ابوالفضل عادی رفتار می‌کرد؛ انگار نه انگار که در منطقه‌ی عراقی‌هاست. در چهره‌اش اصلا نگرانی و اضطراب و ترس دیده نمی‌شد. او بارها در لای همین نیزارها به کمین دشمن رفته، وجب به وجب منطقه را مثل کف دستش می‌شناخت.
دلهره‌ی من از این بود که در آن مکان هیچ جان‌پناه و سنگری نبود و اگر دشمن از حضورمان مطلع می‌شد کارمان تمام بود.

تنها چیزی که به ما روحیه می‌داد لبخند و تبسم جاودانه‌ی ابوالفضل بود. هیچ وقت در آن موقعیت نیز ندیدم که گل لبخند در لبانش پرپر شود. با روحیه‌ی نترس و شجاعی که داشت ما را از نگرانی در می‌آورد.
بعد از ساعت‌ها تلاش‌ با هدایت و فرماندهی ابوالفضل، نی‌ها را قطع کرده و چندین معبر در لای نیزارها جهت حرکت قایق‌های تندرو که قرار بود عملیات از آن منطقه صورت گیرد ایجاد کردیم و خوشحال از موفقیت در این عملیات، راهی پشت جبهه شدیم.

در راه از سخنان فرمانده متوجه شدم که از نیروهای اطلاعاتی سپاه پاسداران شهرستان اردبیل است. بعد از کلی گفت‌وگو پرسیدم:

آیا ازدواج کرده‌ای یا نه؟!

گفت: نه، هنوز ازدواج نکرده‌ام، مجرد هستم.

علتش را پرسیدم، لبخند زد!
از خنده‌اش متعجب شده، مصمم شدم حتما دلیل خنده و ازدواج نکردنش را بدانم.

وقتی اصرارهای مرا دید گفت:

بیچاره مادرم! مدتی است که گیر داده باید حتما ازدواج کنی! مادرم از ترس شهادت، می‌خواهد ازدواج کنم تا شاید به خاطر عروسش هم که شده دست از جبهه دست بردارم . به خاطر این، همه فکر و ذکرش این شده تا مرا سروسامان دهد. این است که هر وقت به مرخصی می‌روم می‌گوید، حتما باید این بار ازدواج کنی. من هم تصمیم گرفته‌ام تا جنگ تمام نشده ازدواج نکنم و تا پیروزی در جنگ در جبهه بمانم. بار آخر که به مرخصی رفته بودم پایش را در یک کفش کرد و گفت که حتما باید این بار ازدواج کنی.
از من خواست نشانی دختری را به او بدهم تا به خواستگاری‌اش برود. هر چه کردم تا موضوع خواستگاری را عوض کنم نتوانستم.
زیرا این بار با دفعه‌ای دیگر فرق می‌کرد. مادر تصمیم گرفته بود به هر نحوی شده از من نشانی دختری را بگیرد تا از آن دختر برایم خواستگاری کند.
بعد از ساعت‌ها پافشاری، ناچار برای اینکه این قضیه را تمام کنم، نشانی الکی را در قریه نیار به او دادم.
اسم و فامیلی دختر را از من پرسید، گفتم فامیلی‌اش را نمی‌دانم ولی اسمش مریم خانم است.
آن روز مادر خوشحال و خندان برای این که دختر را ببیند و از او خواستگاری کند، از خانه بیرون رفت. بعد از دو ساعت وقتی به خانه برگشت، دیدم عصبانی است. به قول معروف توپش پر بود.
مفصل با من دعوا کرد. در حالی که می‌خندیدم گفتم: ندادندکه ندادند! من که نمی‌خواهم ازدواج کنم. این نشانی را هم به خاطر این که شما را ناراحت نکنم، در اختیارتان گذاشتم.
مادر در حالی که دست از دعوا کشیده بود و همچون من می‌خندید گفت: آخر پسر نشانی‌ای که به من داده بودی، نشانی پیرزن نود ساله‌ای به نام مریم خانم بود. همه او را می‌شناسند با این کار پاک آبرویم را بردی!
آن روز با مادر به خاطر این خواستگاری کلی خندیدیم. با این کارم مادر فهمید که من در تصمیمی که گرفته‌ام، جدی هستم و تا پایان جنگ دست از جبهه نخواهم کشید و این چنین بود که در نهایت در منطقه‌ی عملیاتی فاو به اوج آسمان‌ها پر گشود.

قرار عاشقی 69 ... توبه

قرار عاشقي

تولدت مبارک بابای عزیزم

تولدت مبارک بابای عزیزم

 دیروز در گلزار شهدای شهر قم، چشمم به این نوشته افتاد

سه روز از تولد مهدی خبیر، پدر سارا و امیرعلی می‌گذرد و حدودا دو ماه از روز شهادتش. تولدت مبارک مهدی عزیز

لینک مرتبط

گزارش تصویری از مراسم تشییع پیکر شهدای سردشت

 

 

برای نوشتن از شهدا هنوز دیر نشده

برای نوشتن از شهدا هنوز دیر نشده


 با این اوصاف نتیجه ای روزآمد می خواهم بگیرم از آنچه در این سالها بر ملت ایران گذشته است هنوز برای مکتوب شدنش خیلی دیر نیست هنوز آن ها که شلمچه و فکه و طلائیه را دیده اند زنده اند، آنهایی که سالهاست با زخم شیمیایی و قطع عضو و ترکش و …روزگار می گذرانند زنده اند و می توانند روایت گر آنچه بر فرزندان این سرزمین در سال های دفاع مقدس گذشته است باشند و گنجینه خاطراتش را بگشایند

برای نوشتن از شهدا هنوز دیر نشده

رسول جعفریان در کتاب تأملی در نهضت عاشورا در خصوص منابع تاریخی عاشورا اینگونه نوشته است:

«قدیمی ترین مورخ کربلا ابومخنف لوط بن یحیی(م157) است که کتاب مشخصی با عنوان مقتل الحسین علیه السلام داشته است. وی از خاندانی عراقی بود (جدش مخنف بن سلیم از یاران امام علی علیه السلام) که تشیع کوفی داشتند؛ تشیعی که مانند آن را بسیاری از محدثان آن زمان کوفه مانند اعمش و بسیاری از عراقی ها داشتند»…«ابومخنف با توجه به آنکه تولدش در حوالی سال هشتاد هجری و یا حتی اندکی پیش از آن بوده، قدیمی ترین نویسنده ای است که اخبار کربلا را نوشته و به دست ما رسیده است براساس تحقیق آقای یوسفی غروی در مصادر ابومخنف که در مقدمه متن استخراجی مقتل ابومخنف از تاریخ طبری نوشته (و نام آن را وقعه الطف نهاده) بسیاری از اخبار وی از کسانی است که در کربلا حضور داشته و یا در آن زمان زنده بوده و اخبار کربلا را روایت کرده اند.» ص-17 تا 19

شلمچه دین بزرگی برگردن نسل سوم به واسطه تلاشش برای شناساندن دفاع مقدس دارد

بر این اساس باید گفت امروز ما مدیون مورخی هستیم که بیست سال پس از حماسه عاشورا متولد شده است و با رجوع به شهود واقعه و مصاحبه با آنان مقتل الحسین را نوشته است و آن حماسه را روایت کرده و آنچه را سینه به سینه و دهان به دهان می گردیده است را مکتوب نموده است تا امروز ما همت و تلاش او و سایر مورخین را در روایت این حماسه بزرگ ارج نهیم.

در خصوص شرایط زمانی و حکومت بنی امیه و آنچه بر شیعان و علویان در آن سالها رفته است در کتب تاریخی روایت های معتبری وجود دارد و شاید از همین روست که تا سالها پس از آن حادثه امکان مکتوب کردن و روایت آن حادثه به وجود نیامده و این توقیق را ابومخنف یافته است تا روایت گر کربلا باشد و با تمام نواقصی که در این روایت وجود دارد بواسطه نزدیکی به واقعه مورد اعتماد شیخ مفید نیز واقع گردیده و در کتاب الارشاد بیشترین استفاده را از مقتل ابومخنف داشته است.

شلمچه دین بزرگی برگردن نسل سوم به واسطه تلاشش برای شناساندن دفاع مقدس دارد

با این اوصاف نتیجه ای روزآمد می خواهم بگیرم از آنچه در این سال ها بر ملت ایران گذشته است هنوز برای مکتوب شدنش خیلی دیر نیست هنوز آن ها که شلمچه و فکه و طلائیه را دیده اند زنده اند، آنهایی که سال هاست با زخم شیمیایی و قطع عضو و ترکش و …روزگار می گذرانند زنده اند و می توانند روایت گر آنچه بر فرزندان این سرزمین در سال های دفاع مقدس گذشته است باشند و گنجینه خاطراتش را بگشایند و به میراث برای آیندگان بگذارند و این همت ابومخنف هایی می خواهد که حتا می توانند نسل چهارمی هایی باشند که پس از قطع نامه دیده به جهان گشوده اند و با رجوع به اسناد تاریخی و شواهد موجود و مصاحبه با آن هایی که ان روزگار را دیده اند به ثبت تاریخ اقدام نمایند.

در سال های اخیر روایت گرانی از نسل سوم و چهارم انقلاب همراه کاروانیان راهیان نور در مناطق عملیاتی جنوب و غرب روایت گر حماسه فرزندان خمینی می شوند لیکن باید گفت هنوز در ابتدای کار هستیم و نباید صرفاً براساس روایات چاپ شده و آثاری منتشر شده اکتفا کرد و باید به سراغ آنهایی رفت که آن روزگار را دیده اند و نگذاشت این گنجینه خاطرات را برای همیشه در سینه نگه دارند.

بخش فرهنگ پایداری تبیان

فقط ناصر حجازی اسطوره بود؟

فقط ناصر حجازی اسطوره بود؟


 اونهایی که با جانشون از ناموس وحیثیت این کشور دفاع کردند ،برای حفظ دین وانقلاب از همه چیزشون گذشتند و خیلی از اونها در کنج خانه هاشون ودر گوشه آسایشگاه ها با سختی روزگار میگذرونند وهر از گاهی یکی ازونها به سوی محبوب حقیقیشون پر می کشند اسطوره نیستند؟


فقط ناصر حجازی اسطوره بود؟

به گزارش مشرق، نویسنده وبلاگ "یادداشت های یک طلبه" در مطلب اخیر وبلاگ خود نوشت: شنیدم دروازه بان سابق و اسطوره فوتبال ما جناب ناصر حجازی از دنیا رفتند خوب منم مثل خیلی از دوستداران ایشون وخیلی از هموطنان خودم ناراحت شدم و واقعاً از صمیم دل براشون طلب رحمت وغفران دارم

تکریم ایشون تکریم افتخار آفرینی و عزت آفرینی بر ای کشور اسلامی ما ایرانه

فقط یه سوال

این که خیلی از دوستداران ایشون به بیمارستان رفتند وخیلی ها تسلیت دادن وتسلیت گفتن و...خیلی خوبه وبجا

فقط نمیدونم هر روز چند تا اسطوره دیگه تو کنج چند تا بیمارستان این کشور جان به جان آفرین تسلیم می کنند فقط اونجاها کمتر ازین خبراست چرا؟؟؟

خوب این یه سوال ساده است . چرا؟؟؟

یا اونها اسطوره نیستن ونبودن؟؟؟ یا بین اسطوره ها هم تبعیض هستش؟؟

اونهایی که با جانشون از ناموس وحیثیت این کشور دفاع کردند ،برای حفظ دین وانقلاب از همه چیزشون گذشتند و خیلی از اونها در کنج خانه هاشون ودر گوشه آسایشگاه ها با سختی روزگار می گذرونند وهر از گاهی یکی ازونها به سوی محبوب حقیقیشون پر می کشند اسطوره نیستند؟

برای اونها همینقدر حساسیت و وداع افتخار آمیز وجود داره؟

فقط سوالی از بعضی سروران گرامی که قرارشد  نماز برا جناب ناصر خان عزیز بخونن دارم برا چند تا ازون اسطوره های جهاد وغیرت وشهادت نماز خوندین؟

ناصر خان روحت شاد

در ایام میلاد گوهر عصمت وطهارت نمی خوام کام کسی تلخ بشه فقط سوالی از بعضی سروران گرامی که قرارشد  نماز برا جناب ناصر خان عزیز بخونن دارم برا چند تا ازون اسطوره های جهاد وغیرت وشهادت نماز خوندین؟

راستی شده گاهی سری به بیمارستان ساسان بزنی؟؟؟

یادش بخیر استاد درسمون تو دوره دانشجویی...شهید رضایی یه جانباز بی ادعا که برامون محاسبات عددی درس میداد... از اواسط ترم دیگه نتونست بیاد سر کلاس وسر از بیمارستان ساسان درآورد بعد از مدتی هم فرستادنش آلمان .. موقع رفتن بشوخی میگفت برام فیلم از شریف تا راین بسازین

و ....بدن بی روحش برگشت

یادم نیست، رییس مجلس که نه، هیچ مسئول مملکتی برای این اسطوره پیام تسلیت نداد....

به روح بزرگ همه اونهایی که فکری جز سرفرازی و عزت کشور اسلامی ما نداشتن فاتحه

بخش فرهنگ پایداری تبیان

هنر

هنر آن است که بمیری، پیش از آنکه بمیرانندت و مبدأ و منشأ حیات آنان اند که اینگونه مرده اند.

سید الشهدای هنرمندان

شهیدی که تشنه جان داد

شهیدی که تشنه جان داد


 آنچه پیش روی شماست خاطرات کوتاهی از شهیدان بزرگوار دفاع مقدس و میزان ارادت و عشق آنها به حضرت اباعبدالله الحسین است.


شهیدی که تشنه جان داد

وقتی جنازه ش رو آوردند، سر نداشت. یک دستش هم قطع شده بود، همون طور که دوست داشت

نوشتن و گفتن و یاد کردن از شهدا، زمان و مکان و موقعیت خاصی نمی طلبد؛ هرزمان که دلت را متوجه کنی، می توانی با شهدا ارتباط برقرار کنی، حرف بزنی، درد دل کنی...

و الان که این مطلب پیش روی شماست فرصتی مناسب است برای برقراری ارتباط با شهدا . التماس دعا

  * پست نگهبانیش افتاده بود نیمه شب. سر پست نشسته بود رو به قبله، و اطرافش رو می پائید. داشت با خودش زمزمه می کرد. نفر بعدی که رفت پست رو تحویل بگیره دید مهدی با صورت افتاده رو زمین. خیال کرد رفته سجده هرچی صداش زد، صدایی نشنید. اومد بلندش کنه؛ دید تیر خورده توی پیشونیش و شهید شده...

فکر شهادتش اذیتمون می کرد، هم تنها شهید شده بود هم ما نفهمیده بودیم. خیلی خودمون رو خوردیم و ناراحت بودیم... تا اینکه یه شب اومده بود به خواب یکی از بچه ها و گفته بود: «نگران نباشید، همین که تیر خورد به پیشونیم، به زمین نرسیده، افتادم توی آغوش آقام امام حسین(علیه السلام) ....» «شهید مهدی شاهدی- راوی: همرزم شهید»

 

  * یه دستش قطع شده بود، اما دست بردار جبهه نبود. بهش گفتند: «با یه دست که نمی تونی بجنگی، برو عقب.» می گفت: «مگه حضرت ابوالفضل(علیه السلام) با یک دست نجنگید؟ مگه نفرمود: "والله إن قطعتموا یمینی، إنّی احامی ابداً عن دینی"»

عملیات والفجر4 مسئول محور بود. حمید باکری بهش مأموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل(علیه السلام) رو از محاصره دشمن نجات بده. با عده ای از نیروهاش رفت به سمت منطقه مأموریت.

...لحظه های آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود: «مگه مولایمان امام حسین(علیه السلام) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم؟!»

شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست... «شهید شاپور برزگر گلمغانی»

 

* هم مداح بود هم شاعر اهل بیت(علیهم السلام). می گفت: «شرمنده ام که من با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود...»

رسید سر خاکریز. تا یه لحظه برای دیدن منطقه بلند شد، تیر خورد توی قلبش... آروم افتاد روی خاکریز. لحظه های آخر با دست اشاره ای می کرد... انگار آب می خواست، اما هیچکس آب همراهش نبود... آخه خودش سفارش کرده بود:

«قمقمه هایتان را پر نکنید، ما به دیدار کسی می رویم که تشنه لب شهید شده است...»

بعد شهادت وصیت نامه ش رو آوردند. نوشته بود قبرم رو توی کتابخونه مسجد المهدی کندم. سراغ قبر که رفتند دیدند به هیکلش کوچیکه. وقتی جنازه ش اومد، قبر اندازه ی اندازه بود، اندازه ی تن بی سرش...«شهید شیرعلی سلطانی – راوی: مداح اهل بیت حاج کاظم محمدی»

 

  * خیلی بی تابی می کرد، منتظر دستور حمله بود. پشت پیراهنش با خط قرمز نوشته بود: «یا کربلا، یا شهادت، یاحسین(علیه السلام) ما داریم می آییم». دستور حمله که صادر شد زدیم به دل دشمن. خیلی طول نکشید که عباس شهید شد. اونقدر آتیش دشمن شدید بود که مجبور شدیم عقب نشینی کنیم. بدن عباس 40 روز زیر آتیش دشمن موند. روز عاشورا بود که آوردنش.... «شهید عباس زمانی - راوی: محمد زمانی»

 

  * بعد از 16سال جنازه ش رو آوردند. خودم توی گلزار شهدای قم دفنش کردم. عملیات کربلای4 با بدن مجروح اسیر شد. برده بودنش بیمارستان بغداد. همونجا شهید شده بود، با لب تشنه.

بعد این همه سال هنوز سالم بود! سر، صورت و محاسن از همه جا تازه تر.

یاد شبای جبهه و گردان تخریب افتادم. بلند می شد لامپ سنگر رو شل می کرد همه جا که تاریک می شد شروع می کرد به خوندن: «حسینم وا حسینا...». می شد بانی روضه امام حسین(علیه السلام). آخر مجلس هم که همه اشکاشون رو با چفیه پاک می کردن محمدرضا اشکاش رو می مالید به صورتش... دلیل تازگی صورت و محاسنش بعد از 16سال همین بود، اثر اشک امام حسین(علیه السلام). «شهید محمدرضا شفیعی- راوی: حاج حسین کاجی»

 

  * 15 روز بود که بیهوش افتاده بود روی تخت. گفتند به هوش اومده خودتون رو برسونید. با پدرش رفتیم بیمارستان. انگار داشت اشاره می کرد. تشنه بود. آب که به لبش رسید حالش عوض شد. شاید یاد تشنگی امام حسین(علیه السلام) افتاده بود. شروع کرد به «یا حسین» گفتن... بعد از 15 روز بیهوشی این اولین کلمه ای بود که به زبون آورد. هنوز داشت یاحسین می گفت که شهید شد... «شهید حسین قلی پور اسحاق- راوی: مادر شهید»

شهیدی که تشنه جان داد

 * اومده بود مرخصی. نصفه شب بود که با صدای ناله ش از خواب پریدم. رفتم پشت در اتاقش. سر گذاشته بود به سجده و بلند بلند گریه می کرد؛ می گفت: «خدایا اگر شهادت رو نصیبم کردی می خوام مثل مولایم امام حسین(علیه السلام) سر نداشته باشم. مثل علمدار حسین(علیه السلام) بی دست شهید شم...»

وقتی جنازه ش رو آوردند، سر نداشت. یک دستش هم قطع شده بود، همون طور که دوست داشت. مثل امام حسین، مثل حضرت عباس.... «شهید ماشاءالله رشیدی -راوی: پدر شهید»

 

  * شب عملیات اومد توی خاکریز شروع کرد به جنگیدن. مثل یه بسیجی ساده. قرار بود گردان سیدالشهدا بیاد کمکمون اما خبری نشد. فقط بیسیم چی شون اومد و گفت: «گردان نتونست بیاد.» علی تجلایی رفت برای بررسی موقعیت خاکریز بعدی. حدوداً پانزده متر با ما فاصله داشت. رسید سر خاکریز. تا یه لحظه برای دیدن منطقه بلند شد، تیر خورد توی قلبش... آروم افتاد روی خاکریز. لحظه های آخر با دست اشاره ای می کرد... انگار آب می خواست، اما هیچکس آب همراهش نبود... آخه خودش سفارش کرده بود:

«قمقمه هایتان را پر نکنید، ما به دیدار کسی می رویم که تشنه لب شهید شده است...» «شهید علی تجلائی- راوی: همرزم شهید»

 

* خیره شده بود به آسمون. حسابی رفته بود توی لاک خودش. بهش گفتم: «چی شده محمد؟» انگار که بغض کرده باشه، گفت: «بالاخره نفهمیدم «إرباً إربا» یعنی چی؟ می گن آدم مثل گوشتِ کوبیده می شه... یا باید بعد از عملیات کربلای5 برم کتاب بخونم یا همین جا توی خط بهش برسم...»

توی بهشت زهرا که می خواستند دفنش کنند، دیدم جواب سؤالش رو گرفته. با گلوله توپی که خورده بود روی سنگرش... «شهید محمد شکری- راوی: همرزم شهید»

 

* عملیات والفجر مقدماتی احمد شهید شد. یک سال بعد توی عملیات خیبر، ابوالقاسم شهید شد. می گفت: «امام حسین(علیه السلام) توی کربلا برای اسلام 72 تا شهید داد، حالا نوبت ماست...» وقتی همسرش علی تلخابی توی والفجر8 شهید شد، گفت: «همه زندگیم فدای امام حسین... از خدا می خوام منم شهید شم...»

می گفت: «خدایا اگر شهادت رو نصیبم کردی می خوام مثل مولایم امام حسین(علیه السلام) سر نداشته باشم. مثل علمدار حسین(علیه السلام) بی دست شهید شم...»

وقتی جنازه ش رو آوردند، سر نداشت. یک دستش هم قطع شده بود، همون طور که دوست داشت

سال 1366 توی مکه، کنار خونه خدا، رفت توی صف اول مراسم برائت از مشرکین....

شد «شهیده حاجیه خانم کبری تلخابی- راوی: خاطرات شفاهی اقوام»

 * امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند «حاج آقا آقاخانی». روحیه ی عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق، شهدا رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمدها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند قدمیش بودم. هنوز تنم می لرزه وقتی یادم میاد... از سر بریده ش صدا بلند شد: «السلام علیک یا اباعبدالله»

 

  * می خواستم برم کربلا زیارت امام حسین(علیه السلام). همسرم سه ماهه حامله بود. التماس و اصرار که منو هم ببر، مشکلی پیش نمیاد. هرجوری بود راضیم کرد. با خودم بردمش. اما سختی سفر به شدت مریضش کرد. وقتی رسیدیم کربلا، اول بردمش دکتر. دکتر گفت: احتمالاً جنین مرده... اگر هم هنوز زنده باشه، دیگه امیدی نیست، چون علائم حیات نداره...

وقتی برگشتیم مسافرخونه، خانم گفت: من این داروها رو نمی خورم! بریم حرم. هرجوری که می توانی منو برسون به ضریح آقا. زیر بغل هاش رو گرفتم و بردمش کنار ضریح. تنهاش گذاشتم و رفتم یه گوشه ای واسه زیارت.

با حال عجیبی شروع کرد به زیارت. بعد هم خودش بلند شد و رفت تا دم در حرم. صبح که برای نماز بیدارش کردم، با خوشحالی بلند شد و گفت: چه خواب شیرینی بود! الان دیگه مریضی ندارم! بعد هم گفت: توی خواب خانمی رو دیدم که نقاب به صورتش بود، یه بچه ای زیبا رو گذاشت توی آغوشم.

بردمش پیش همون پزشک. 20دقیقه ای معاینه کرد. آخرش هم با تعجب گفت: یعنی چه؟ موضوع چیه؟ دیروز این بچه مرده بود. ولی امروز کاملاً زنده و سالمه! اونو کجا بردید؟ کی این خانم رو معالجه کرده؟ باور کردنی نیست، امکان نداره!؟

خانم که جریان رو براش تعریف کرد، ساکت شد و رفت توی فکر...

وقتی بچه به دنیا اومد، اسمش رو گذاشتیم: محمد ابراهیم. «محمدابراهیم همت – راوی: پدر شهید»

شهیدی که تشنه جان داد

 * عید اون سال با شب ولادت آقا امام رضا(علیه السلام) یکی شده بود. توی سنگر بچه های لشگر 31 عاشورا جشن گرفته بودند. آخر مراسم نوبت من شد که بخونم. دست به دامن آقا قمر بنی هاشم شدم. عرض کردم: «ارباب شما مزه ی شرمندگی رو چشیدید. نذارید ما شرمنده خانواده شهدا بشیم.»

فردا صبح از بچه ها پرسیدم: «رمز حرکت(تفحص) امروز به نام کی باشه؟» فکر می کردم چون روز ولادت امام رضاست همه می گن: «امام رضا(علیه السلام)» اما حاج آقای گنجی گفت: «یا اباالفضل(علیه السلام)» گفتم: «امروز ولادت امام رضاست...» گفت: «دیشب به آقا ابوالفضل متوسل شدیم، امروز هم به اسم اون حضرت می ریم تا از دستشون عیدی بگیریم...»

دست به کار شدیم. بعد از چند دقیقه اولین شهید پیدا شد. خوشحال شدیم. اسم شهید هم روی کارت شناسایی ش بود هم روی وصیت نامه ش:

«شهید ابوالفضل خدایار، گردان امام محمدباقر(علیه السلام)، گروهان حبیب از کاشان»

بچه ها گفتند: «توسل دیشب، رمز حرکت امروز و اسم شهید با هم یکی شده.» بی اختیار به زبونم جاری شد که اگه اسم شهید بعدی هم ابوالفضل بود، اینجا گوشه ای از حرم آقاست.

...داشتم زمین رو می کندم که دیدم حاج آقا گنجی و یکی دیگر از بچه های سرباز پریدند داخل گودال. از بیل میکانیکی پیاده شدم. ...خیلی عجیب بود! یک دست شهید از مچ قطع شده بود. پلاکش رو که استعلام کردیم گفتند:

«شهید ابوالفضل ابوالفضلی، گردان امام محمد باقر(علیه السلام)، گروهان حبیب از کاشان....» (راوی: محمد احمدیان)

شادی روح شهدا صلوات

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع :

کتاب خط عاشقی (گردآورنده : حاج حسین کاجی)

حسين من كشته راه سيدالشهدا (ع) است

مادر سردار شهيد «حسين خرازي» در گفت‌وگو با فارس:
حسين من كشته راه سيدالشهدا (ع) است

خبرگزاري فارس: مادر سردار شهيد «حسين خرازي» گفت: حسين، عاشق امام حسين (ع‌)‌ بود و در راه امام حسين هم شهيد شد؛ من هم دنباله‌رو فرزند شهيدم هستم و به شهادتش افتخار مي‌كنم.


طيبه تابش در گفت‌وگو با خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا» اظهار داشت: بارها و بارها شاهد نماز شب خواندن‌هاي حسين بودم؛ حتي وقتي يك دستش را از دست داد.

وي ادامه داد: بعضي وقت‌ها كه نيمه‌هاي شب از خواب بلند مي‌شدم، مي‌ديدم گوشه اتاق ايستاده، نماز مي‌خواند؛‌ توي نماز خيلي گريه مي‌كرد؛ به او مي‌گفتم «حسين چرا اينقدر ناله مي‌كني»؛ دلم برايش مي‌سوخت؛‌ بعد مي‌گفتم «من را هم دعا كن تا درمانده نشوم» و او با لبخند مي‌گفت «به روي چشم».

مادر شهيد خرازي بيان داشت: دست حسين در عمليات خيبر قطع شد؛ وقتي اين خبر را شنيدم از هوش رفتم؛ توي بيمارستان يزد به ديدارش رفتم؛ گفتم «حسين، نكنه من بميرم و تو را ديگر نبينم» و حسين گفت «نه مادر انشاءالله عمر طولاني داشته باشي». بعد گفت «مامان، طاقت داري دست مرا ببيني»؛ گفتم «مگه چي‌شده»؛ دكمه‌هاي پيراهنش را كه باز كردم گفتم «حسين پس دستت كجاست» و دوباره از هوش رفتم.

تابش اظهار داشت: فكر مي‌كردم حالا كه يك دست ندارد، ديگر نمي‌تواند هچ كاري انجام دهد؛ اما انگار توانش بعد از جانبازي دوبرابر شده بود؛ همه كارهايش را خودش انجام مي‌داد، كاري كرد كه من هيچ وقت احساس نكردم او يك دست ندارد.

وي افزود: از بچگي روحيه مردانه داشت؛ ‌وقتي مي‌خواستم كارنامه كلاس ششم‌اش را بگيرم، ‌گفت «دنبالم نيايي‌ها،‌ مگر من بچه‌ام».

*حسين، عاشق امام حسين (ع‌)‌ بود

مادر شهيد خرازي گفت: قبل از شهادتش پناهم بود و بعد از شهادتش هم،‌ هر وقت به كمك نياز پيدا مي‌كنم با حسين صحبت مي‌كنم و از او كمك مي‌گيرم.

وي بيان داشت:‌ حسين، عاشق امام حسين (ع‌)‌ بود و در راه امام حسين هم شهيد شد؛ من هم امروز دنباله‌رو راه فرزند شهيدم هستم. من فرزندم را براي خدا بزرگ كردم و در راه خدا هم تقديم كردم و به شهادتش افتخار مي‌كنم.

مادر شهيد خرازي افزود: حسين عاشق امام خميني بود؛ تلاش‌‌ ما هميشه اين بوده كه مانند شهيد خرازي و شهداي ديگر در راه انقلاب بمانيم و مدافع اصول باشيم و انشا‌ءالله خداوند سايه رهبرمان را از سرمان كم نكند.

*او را از آستين خالي دست راستش خواهي شناخت

به گزارش توانا، شهيد سيد مرتضي آويني در وصف سردار بزرگ سپاه امام حسين (ع) گفته است: وقتي از اين كانال كه سنگرهاي دشمن را به يكديگر پيوند مي‌داده‌اند، بگذري، به «فرمانده» خواهي رسيد؛ به علمدار.

او را از آستين خالي دست راستش خواهي شناخت. چه مي‌گويم چهره ريز نقش و خنده‌هاي دلنشينش نشانه بهتري است. مواظب باش، آن همه متواضع است كه او را در ميان همراهانش گم مي‌كني. اگر كسي او را نمي‌شناخت، هرگز باور نمي‌كرد كه با فرمانده لشكر مقدس امام حسين (ع) رو به رو است.

ما اهل دنيا، از فرمانده لشكر، همان تصويري را داريم كه در فيلم‌هاي سينمايي ديده‌ايم؛ اما فرمانده‌هان سپاه اسلام، امروز همه آن معيارها را در هم ريخته‌اند.

حاج حسين را ببين، او را از آستين خالي دست راستش بشناس. جواني خوشرو، مهربان و صميمي با اندامي نسبتاً لاغر و سخت متواضع. آنان كه درباره او سخن گفته‌اند، بر دو خصلت بيش از خصائل وي تأكيد كرده‌اند: شجاعت و تدبير.

حضور حاج حسين در نزديكي خط مقدم درگيري، بسيار شگفت‌انگيز بود؛ اما مي‌دانستيم او كسي نيست كه بيهوده دل به دريا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسين كسي نبود كه لحظه‌اي از اين حضور، غفلت داشته باشد. اخذ تدبير درست ، مستلزم دسترسي به اطلاعات درست است. وقتي خبردار شديم كه دشمن با تمام نيرو ، اقدام به پاتك كرده، سرّ وجود او را در خط مقدم دريافتيم.

*پشتيبان ولايت فقيه باشيد

در بخشي از وصيت‌نامه فرمانده شهيد حسين خرازي آمده است: از مردم مي‌خواهم كه پشتيبان ولايت فقيه باشند؛ راه شهداي ما راه حق است، اول مي‌خواهم كه آنها مرا بخشيده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا مي‌خواهم كه ادامه‌دهنده راه آنها باشم.

آنهايي كه با بودنشان و زندگي‌شان به ما درس ايثار دادند؛ با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولين عزيز و مردم حزب‌الهي مي‌خواهم كه در مقابل آن افرادي كه نتوانستند از طريق عقيده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه ديگري از طريق اشاعه فساد و فحشا و بي‌حجابي زده‌اند، ايستادگي كنيد و با جديت هر چه تمامتر جلو اين فسادها را بگيريد.

شهیدی که امام بر بازویش بوسه زد

شهیدی که امام بر بازویش بوسه زد

 

«به جبهه اومدم شاید کمکی در راه خدا بکنم و گناهانم پاک بشه»

«تو این مدت البته ما هیچ کاری نکردیم. هر کاری که می‌شد خدا می‌کرد. ما فقط وسیله بودیم. همین حالا که ما داشتیم با موتور از خط می‌آمدیم یک خمپاره تقریباً 5 متری ما خورد. قشنگ 5 متری موجش ما را تکان داد و یک ترکش هم نخوردیم ما فقط وسیله بودیم در این جبهه ها. هیچ کاره ایم. ضعیفیم در مقابل این قدرت ها. فقط خداست که ما را یاری می‌کند.»

شهید مهرداد عزیز الهی

دانش آموز شهید «مهرداد عزیزاللهی» در مهرماه سال 1346 در شهر اصفهان در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. دوران کودکی خود را در کنار برادر خویش مسعود که او نیز به فیض شهادت نایل شده، سپری کرد.

تحصیلات راهنمایی را به پایان نرسانده بود که با جثه‌ای کوچک ولی روحی بلند و شجاعتی وصف ناپذیر به جبهه اعزام شد و همزمان با حضور در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل، در سنگر علم و دانش و تا قبل از شهادت درس خود را تا سال سوم هنرستان در رشته برق الکترونیک ادامه داد.

شهید «مهرداد عزیز اللهی» در سال 1364، در عملیات کربلای 4 در جزیره «ام الرصاص» در حال غواصی به شهادت رسید و جاودانه شد.

 

به گزارش تابناک، خانواده «عزیز اللهی» 6 پسر داشته که 4 نفر از آنها در جبهه‌ها حاضر بوده‌اند و مهرداد و مسعود به شهادت رسیده‌اند و محمد هم اکنون جانباز شیمیایی می‌باشد. پسر دیگر نیز جزو آزادگان سرافراز بوده است.

سرکار خانم «عذرا منتظری» مادر نوجوان شهید «مهرداد عزیز اللهی» می‌گوید:

• در راهپیمایی‌های دوران انقلاب به طور مرتب شرکت می‌کرد. وقتی مجسمه شاه را از میدان انقلاب اصفهان پایین کشیدند. تا چهارراه تختی سر شاه را غلطانده بود.

• مهرداد در اوایل انقلاب 10-12 سال سن داشت. یک روز که برای اولین انتخاب رئیس جمهوری می‌خواستیم به پای صندوق رأی برویم، به ما گفت: «به چه کسی رأی می‌دهید؟»

گفتیم: «بنی صدر!»

گفت: «اشتباه می‌کنید! روزی خواهد آمد که بنی صدر آرایش کرده و با چادر از مرز بیرون می‌رود.»

خدا شاهد است انگار همین دیروز بود این جمله را گفت. همیشه با بنی صدر مخالف بود و با آن سن کم ،بصیرت زیادی داشت.

• یک روز آمدند و گفتند: «مهرداد می‌خواهد به جبهه برود»

من گفتم: «سنش کم است کاری از او بر نمی‌آید.» بعد فهمیدم او آموزش رزم شبانه هم دیده است! گفتم: «حالا که آموزش دیده مسئله‌ای نیست.»... و به جبهه رفت.

• مهرداد روحیه شادی داشت و بچه نترس و شجاعی بود. او همچنین کاراته باز خوبی هم بود. یک بار یک مین گوجه‌ای خنثی شده را از جبهه به خانه آورده بود!

• برخلاف آنچه برخی می‌پندارند، مهرداد 6 سال در جبهه‌ها حضور داشته است و غیر از مین روبی، در کار غواصی هم ماهر بوده است.

• آن فیلم مصاحبه معروف مهرداد، مال اوایل جنگ است که مهرداد تازه به جبهه رفته بود. امام خمینی هم آن فیلم را دیده بود و خواسته بودند تا مهرداد را ببرند پیش ایشان. امام مهرداد را می‌بینند و بازوی او را بوسه می‌زنند و او هم دست امام را می‌بوسد.

مهرداد به امام می‌گوید چیزی را برای تبرک بدهید. امام هم یک قندان قند را دعا می‌خوانند و به او می‌دهند.

خیلی‌ها آمدند و از آن قندها برای مریض شان بردند تا شفا پیدا کند...»

عکس‌های این دیدار را عده‌ای که برای مصاحبه آمده بودند، بردند و نیاوردند!!

• نبوغ و استعداد فوق العاده‌ای داشته است به گونه‌ای که از دفتر امام نامه‌هایی فرستاده و توصیه می‌شود که به خاطر «مغز» خوبی که دارد به جبهه نرود!

مهرداد در بهترین هنرستان اصفهان در رشته برق تحصیل می‌کرد و در کنار حضور در جبهه از درس و بحث خود غافل نبوده است.

• در سال 1364 در عملیات کربلای 4 در جزیره ام الرصاص در حال غواصی شهید می‌شود و تا 3 سال از پیکر او خبری به دست نمی‌آید. بعد از این مدت پیکری را که لباس غواصی به تن داشته و یک دست و پایش قطع بوده بدون هیچ پلاک و مشخصاتی برای خانواده آوردند. اما او مهرداد نبود من قبول نکردم و می‌گفتم: مهرداد مفقودالاثر است. در جریان خوابی مهرداد به من گفت: «من در این قبر نیستم.»

محمود عزیزاللهی، پدر مهرداد می‌گوید:

1

مهرداد زیاد سئوال می‌کرد و همه چیز را پیگیری می‌کرد. هر سئوالی هم که می‌کرد در حد توان فهم خودمان جواب می‌دادیم و حقیقت را به او می‌گفتیم.

مثلاً می‌پرسید: خدا چیست؟ کجاست؟ و... ما هم جواب می‌دادیم خدا جسم نیست و نور خدا در تمام ذرات وجود دارد و مهرداد این مسئله را به خوبی درک می‌کرد.

2

برای اولین بار که می‌خواست جبهه برود، به او می‌گفتیم آنجا باید مراقب باشی و هر خدمتی می‌توانی انجام دهی.

بارها موقع اعزام به جبهه خودم او را می‌رساندم! بار آخری که می‌رفت؛ به او گفتم: «دیگر نمی‌خواهد بروی. مسعود شهید شده است، محمد هم در جبهه است تو بمان.»

او به من گفت: «پدر اگر می‌دانستی عراقی‌ها چه بلایی به سر هم وطن‌های ما می‌آورند، این را نمی‌گفتی. من باید حتماً بروم...»

3

بعد از شهادتش یک بار خوابش را دیدم از او پرسیدم: «تو می‌آیی پیش ما و یا اینکه ما می‌آییم پیش تو؟»

جواب داد: «من دیگر نمی‌آیم، شما می‌آیید پیش من.»

به خاطر همین من می‌گویم مهرداد شهید شده است.

مصاحبه با کوچکترین ژنرال دنیا

شبی از شبهای دفاع مقدس، چهره معصومانه مهرداد بر روی صفحه تلویزیون ظاهر می‌شود. صحبت هایش اما به نوجوان نمی‌ماند. چون مردان الهی سخن می‌گوید. مردان خدا را «مردان خدایی» می‌شناسند. امام خمینی (ره) هم آن شب مصاحبه او را از سیما، تماشا می‌کند و دستور می‌دهد تا این نوجوان را به محضر او ببرند.

این مصاحبه کوتاه نه تنها در زمان دفاع مقدس، بلکه در همه زمان ها درسی برای همگان و نشان دهنده راهی به سوی خداست.

متن کامل مصاحبه با نوجوان شهید مهرداد عزیزاللهی :

بسم الله الرحمن الرحیم

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

با سلام بر امام زمان (عجل الله فرجه الشریف) و نائب بر حقش قلب تپنده مستضعفان جهان امام خمینی (ره) و شهدای راه حق و حقیقت و مجروحین و معلولین.

مهرداد عزیزاللهی هستم. اعزامی از اصفهان که 14 سالمه. انگیزه‌ای که باعث شد به جبهه بیام... واقعاً اون برادرایی که قبلاً جبهه بودند و می‌آمدند برای ما تعریف می‌کردند جبهه چه خاصیت‌های خوبی داره... که مثلاً هر کسی بره ساخته میشه از هر لحاظ و دیگه اون ناخالصی‌ها و اون گناهاش در اونجا... در جبهه معصیت نمی‌شد... من به جبهه اومدم شاید کمکی در راه خدا بکنم و گناهانم پاک بشه.

چند وقت است در جبهه هستی؟

الآن حدود 8-9 ماهه که در جبهه هستم. 3 ماه آن را در کردستان بودم.

 در کردستان چه کار می‌کردید؟

در کردستان جنبه تبلیغاتی بوده که ما کار می‌کردیم.

در این مدت که در گردان تخریب هستید چه کارهایی انجام داده اید؟

تو این مدت البته ما هیچ کاری نکردیم. هر کاری که می‌شد خدا می‌کرد. ما فقط وسیله بودیم.

همین حالا که ما داشتیم با موتور از خط می‌آمدیم. یک خمپاره تقریباً 5 متری ما خورد. قشنگ 5 متری موجش ما را تکان داد و یک ترکش هم نخوردیم ما فقط وسیله بودیم در این جبهه ها. هیچ کاره ایم. ضعیفیم در مقابل این قدرت ها. فقط خداست که ما را یاری می‌کند.

در محورهای مختلف عراق که مین می‌گذارند مین خنثی کردید آیا برای محورهای خودمان مین کاشتید؟

خنثی بله کردیم.

یک مقدار در عملیات بیت المقدس بود که برای برادرامون در فتح خرمشهر وهله اول و دوم و سوم که معبر باز کردیم. عملیات رمضان بود که معبر باز کردیم در تیپ نجف اشرف که واقعاً معجزات زیادی بر ما شد همین عملیات که معبر باز نکردم در گردان بودم.

وقتی می‌آمدی جبهه پدر و مادرت راضی بودند، از آنها اجازه گرفتی؟

پدر و مادر من اتفاقاً زمینه آمدن به جبهه را خودشان درست کردند.

واقعاً از آنها تشکر می‌کنم که اجازه دادند بیام جبهه. به بقیه پدر و مادرها هم می‌گم این قدر احساساتی نباشند. وابسته نباشند که فرزندشون بیاد جبهه... بگذارند فرزندشون بیاید، خودشان بیایند ساخته بشن در این جبهه ها. به نظر من هر کس حداقل باید یک هفته بیاد و جبهه‌ها را حتی به صورت تماشا نگاه کند.

تا حالا رفتی برای مین گذاری؟

بله رفتیم ولی از نظر امنیتی درست نیست بگم کجا...

تنظیم : رها آرامی - فرهنگ پایداری تبیان

با قرآن با شهدا در ماه مبارك رمضان

با قرآن با شهدا در ماه مبارك رمضان

جمعي از جوانان به همراه روحاني ماه مبارك رمضان در روستاي قميشلو با حضور در خانواده شهدا روزانه يك جزء قران كريم قرائت مي كنند.

اين طرح هر روز يك ساعت قبل از اذان مغرب در منازل شهدا و يا منسوبين به آنها برگزار مي شود.

اين طرح طبق سنت سال هاي گذشته اجرا مي شود و ثواب تلاوت يك جزء از قرآن كريم در هر روز به يك شهيد روستا هديه مي شود.

 

در باغ شهادت باز باز است

به ياد قهرمان واقعي شهيد حاج عليرضا ويزش فرد

پدرش مي گفت:بيشتر روزهاي ماه رجب و شعبان را روزه مي گرفت.نماز شبش ترك نمي شداين را از نوشته اي كه از جانمازش پيدا كردند و اسم چهل مؤمن را در ان نوشته بود مي گفت.خودش را براي مسابقات دانشجويي در رشته شنا كه قرار بود در كرمانشاه برگزار شود آماده مي كرد.يكي از چهار شناگر دانشگاه علوم پزشكي زهدان كه اميد زيادي براي كسب مدال به او داشتند.شب شهادتش سه كيلومتر پياده از خوابگاه دانشجويي تا مسجد جامع زاهدان طي مي كند.و مدال شهادت بر سينه اش اينبار در شام ولادت امام حسين(ع) آويخته مي شود.

با ياد شهيد عليرضا ويزش فرد

مراسم دعاي كميل با ياد شهيد عليرضا ويزش فرد در جوار شهداي قميشلو برگزار شد

اين مراسم در روز پنجشنبه هفتم مرداد ماه ۸۹ بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء در جوار قبور مطهر شهداي قميشلو با حضور حاج غلامحسين ويزش فرد پدر شهيد عليرضا ويزش فرد و با مداحي كربلايي نعمت الله بهمني از اصفهان برگزار شد.

در ابتداي اين مراسم حاج عبدالغفار ورپشتي دبير ستاد يادواره شهداي قميشلو به گوشه اي از خصوصيات اخلاقي شهيد عليرضا ويزش فرد پرداخت.

شهيد عليرضا ويزش فرد دانشجوي سال سوم پزشكي دانشگاه زاهدان در روز پنجشنبه ۲۴ تيرماه مصادف با ولادت امام حسين(ع) در مسجد جامع زاهدان توسط  عمال استكبار جهاني شربت شهادت را نوشيد.

شهید علیرضا ویزش فرد در تاریخ 30 فروردین ماه سال 1366 در شهر شیراز متولد شد اما به همراه خانواده خود به اصفهان نقل مکان کردند و سال ها بود که در اصفهان زندگی می کرد.
 
این شهید والامقام، در رشته علوم آزمایشگاهی دانشگاه علوم پزشکی شهر زاهدان مشغول به تحصیل بود و پنج شنبه شب گذشته هنگامی که برای ادای فرایض دینی و شرکت در مراسم جشن ایام شعبانیه، در مسجد جامع زاهدان به سر می برد، در جریان انفجار تروریستی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 ايشان بهمراه شهيد گلدوي از جمله شهيدان اوليه اين انفجار بودند بگونه اي كه پزشك قانوني ابراز نموده ( ضمن اينكه نام شهيد اول مجهول الهويه بر روي تابوت ايشان درج شده بوده است ) شدت انفجار بدن ايشان بگونه اي است كه محتملا" كسي كه آن پليد را از پشت در آغوش گرفته و بهمراه برادر همرزمش شهيد گلدوي مانع از ورود ايشان به صحن مقدس مسجد و شهادت اين اقراد كه از جمله مسئولين استان نيز حضور داشتند گرديده است.

سفارش

سخن امام، کلام آقا

تابع نظرات امام باشيد، زيرا که براي ما سخن رهبر و ولي فقيه حجت است. سخن امام، کلام حجت بن الحسن عجل الله تعالي فرجه الشريف و راهش، راه آقا امام حسين عليه السلام است.

شهيد حسين خرازي

به نيت حضرت زهرا(س)

به نيت حضرت زهرا سلام الله عليها
فريده صادقي

بمب‌گذاري حسينيه سيد الشهدا عليه السلام شيراز توسط ايادي استکبار جهاني در فروردين 1387 خبري بود که به گوش همه رسيد. در اين بمب گذاري، تعداد بسياري از افراد مؤمن شهيد شدند که شرح حال بسياري از آنها خواندني و درس آموز است. يکي از اين شهيدان، خانم راضيه کشاورز است. وي تحصيلات ابتدايي خود را در مرودشت و تحصيلات راهنمايي و دبيرستان را در شيراز با کسب مقام‌هاي ممتاز گذارنده و ضمن فعاليت در بسيج، داراي مقام حجاب برتر در آموزشگاه و کسب مقام‌هاي برتر و ممتاز در مسابقات قرآني و ورزشي نيز بوده است. آنچه در ذيل مي‌آيد گوشه‌اي که از زندگي سراسر معنوي اين شهيده از زبان خانواده و آشنايان ايشان مي‌باشد.

زندگي با معنويت

نماز اول وقت، احترام به پدر و مادر، اداي امانت، دوري از غيبت، تلاوت هر روزه قرآن، تلاش تحصيلي، کنترل نگاه و ارشاد و راهنمايي زهرا گونه به فاميل و دوستان، از ويژگي‌هاي ايشان بود. مطالعه مستمر در زندگي شهدا، وصاياي شهدا و کتاب‌هاي حماسي و سرداران شهيد را در دستور زندگي خود داشت. ايشان همواره در مجالس سوگواري اهل بيت عليهم السلام شرکت مي‌کرد و با سوز و عشق زياد براي امام حسين عليه السلام اشک مي‌ريخت. براي شهيد شدن خود خيلي دعا مي‌کرد و با اشک طالب شهادت بود.

بسيار خوش اخلاق بود و با حضور وي خانه از خنده و شادي پر مي‌شد. سعي مي‌کرد به همه کمک کند. علاوه بر خانواده و فاميل، نگران دوستان و همکلاسي‌هاي خود هم بود، براي آنها دعا مي‌کرد و اشک مي‌ريخت.

از کودکي به چادر علاقه داشت، بزرگ‌تر که شد به چادرش افتخار مي‌کرد و به نيت حضرت زهرا سلام الله عليها مي‌پوشيد. با بغض مي‌گفت: «خانمي که بد حجابه مثل اينه که به صورت خانم حضرت زهرا سلام الله عليها سيلي مي‌زنه». وقتي اين مدل ضد ارزش‌ها را مي‌ديد حجابش محکم‌تر مي‌شد.

نامه او به محضر امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف در سيزده سالگي

سلام من به يوسف گم گشته زهرا و گل خوشبوي گلستان انتظار. اي درياي بي‌کران، اي آفتاب روشني بخش زندگي من، تلألؤ چشمانت، همانند خورشيدِ صبح‌دم، از درون پنجره‌هاي دلم عبور مي‌کند و دل سياه و تاريک مرا نوراني مي‌کند. تو کليد در تنهايي مني، و من تو را محتاجم. بيا اي انتظار شب‌هاي بي‌پايان، که از نبودن تو هيچ و پوچم. بيا و قدم‌هاي مبارکت را به روي چشمانم گذار، چشمان انتظار کشيده‌ من هر جمعه به يادت اشک مي‌ريزد.

عهدنامه

دوست دارم چهل روز تمام کارها رو خالصانه انجام بدم تا خداي مهربون از سرتقصيرات من بگذره و گناهامو ببخشه. دوست دارم تو اين چهل روز که از 5/3/1385 شروع ميشه، هر روز صبح به ياد آقا امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف و زيارت آقا امام رضا عليه السلام و پابوسي ايشان و ديدار چهره دلگشاي آقا و ناز قدم‌هاي ايشون، روز رو شروع مي‌کنم. بعدش هم اول نمازمو بخونم، هر روز زيارت امين‌الله رو خالصانه براي آقا امام رضا عليه السلام که قربون صفاش برم مي‌خونم و بعد هم خالصانه با آقا امام زمان صحبت مي‌کنم ... خلاصه مي‌خوام هر روز صبح تا چهل روز و ان‌شاء الله تا مادام العمر دعاي عهد و زيارت امين‌الله بخونم و گريه کنم. آقا تو رو خدا توفيق اشک ريختن تو اين دعاها به من بده. هر شب هم به ياد خانم فاطمه زهرا سلام الله عليها شبي پنج صفحه قرآن بخونم، ان‌شاء الله.

تکرار آية‌الکرسي هم توي بيشتر اوقات نصيبم بشه، همچنين شکر نعمت‌هاي خدا، توفيق آلوده نشدن به گناه، نابود کردن نفس اماره و تقويت نفس لوامه رو داشته باشم. تسبيحات خانم فاطمه زهرا سلام الله عليها را همراه با الگو برداري از حجاب و عفاف و ادب و اخلاق ايشون، سرلوحه زندگي خود قرار دهم.

خدايا اميدوارم هر چي گفتم نصيب بنده‌هاي صالح و نيکوکارت هم بشه، بعدهم توفيق براي گمراهان و برگشت آنها به راه راست و معنويت.

راضيه کشاورز ـ 11/4/85 راهي مشهد

شهادت سردار سیف الله حیدرپور

سردارسرتيپ حاج "سيف الله حيدرپور" فرمانده لشكر سه صاحب‌الزمان كردستان و جانباز ‪ ۶۰‬درصد جنگ تحميلي پس از سالها تحمل رنج و درد ناشي از مصدوميت شيميايي به خيل شهدا پيوست.

به گزارش روز سه‌شنبه ايرنا، پيكر مطهر اين جانباز شهيد فردا (چهارشنبه) در شهرستان شهرضا،خطه پاك شهيد "حاج همت" سردار نام‌آور جبهه‌هاي دفاع مقدس و شهر مفسر قرآن، زنده‌ياد "الهي قمشه‌اي" تشييع مي‌شود.

جانباز شهيد "سيف الله حيدرپور" در سال ‪ ۱۳۳۹‬در شهرستان شهرضا متولد شد و در سال ‪ ۵۸‬همزمان با تحصيل در دانشگاه اصفهان با تحركات ضدانقلاب در كردستان به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درآمد و به كردستان اعزام شد.

با شروع جنگ تحميلي به جبهه شتافت و نقش ويژه‌يي در عملياتهاي مختلف با تشكيل تيپ قمر بني هاشم داشت.

در دوران جنگ تحميلي در اكثر عملياتها شركت كرد و بارها مجروح شد و چند بار به وسيله گازهاي شيميايي مصدوم شد كه آثار درد و ناراحتي آن تا پايان زندگي با او همراه بود.

بعد از جنگ، ابتدا به فرماندهي دانشكده زرهي سپاه در شيراز منصوب شد و پس از آنكه ساماندهي آن دانشكده را به انجام رسانيد و به فرمانددهي لشكر سه صاحب الزمان كردستان منصوب شد.

در سال ‪۸۴‬مامور راه‌اندازي قرارگاههاي صاحب‌الزمان(عج) و اميرالمومنين(ع) سپاه در تهران شد كه با موفقيت اين دو ماموريت را به پايان رساند.

اين شهيد سرافراز در خلال اين سالها مجدد به تحصيل پرداخت و پس از اخذ مدرك ليسانس دوره كارشناسي ارشد مديريت را طي كرد و سپس دانشجوي دوره‌هاي دكتراي آموزش عالي در مركز علوم و تحقيقات شد ولي پايان نامه وي با خون رنگينش ناتمام ماند.

جانباز شهيد سردار "سيف الله حيدر پور" بعد از مدتها ناراحتي و تحمل درد و رنج متوجه شد كه به "كانسر كبد" و ريه و غدد لنفاوي و دستگاه گوارش به خاطر مصدوميت شيميايي مبتلا شده است.

وي پس از يك دوره طولاني تحمل درد و رنج و شيمي درماني روز گذشته شهد شيرين شهادت را نوشيد.

شهرستان شهرضا در ‪ ۸۰‬كيلومتري جنوب اصفهان واقع است.ك /‪ 

ستاد یادواره شهدای قمیشلو عروج این سردار رشید اسلام را به محضر امام زمان،مقام معظم رهبری و خانواده ایشان بخصوص برادر عزیزمان دکتر عوض حیدر پور تبریک و تسلیت عرض می نماید.

دكتر حسين علايي در يادداشتي نوشت:

عصر روز دوشنبه، پانزدهم بهمن ماه 1386 سردار محمدجعفر اسدي تماس گرفت و گفت: سردار «سيف الله حيدرپور» هم رفت. درست عصر روز شنبه، سيزدهم بهمن ماه بود كه به اتفاق سردار غلامعلي رشيد و سردار اسدي درباره وخامت حال سردار حيدرپور با هم صحبت مي‌كرديم. پس از پايان جنگ تحميلي، رزمندگان زيادي بر اثر جراحات و مشكلات ناشي از سلاح‌هاي شيميايي رژيم بعثي صدام جان خود را از دست دادند؛ سيف الله هم يكي از كساني بود كه پس از پايان دوران دفاع مقدس، علاوه بر تحمل صدمات ناشي از دوران جنگ، به بيماري قند هم مبتلا شد و حدود ده سال درگير اين بيماري بود و شرايط سختي را در اين چند ماه اخير مي‌گذراند.

او كه يكي از فرماندهان سختكوش دوران دفاع مقدس بود و در بسياري از نبردهاي انجام شده در ايام جنگ تحميلي شركت داشت. در عمليات فتح مبين، جانشين فرمانده گردان متشكل از بسيجيان شجاع شهرضا در لشكر امام حسين (ع) بود. او توانست به همراه ديگر رزمندگان اين لشكر و در كنار شهيد عالي مقام حسين خرازي، مقاومت خوبي را در كنار باغ طالقاني در منطقه دشت عباس شكل دهد. فداكاري رزمندگان لشكر امام حسين (ع ) در اين منطقه، نقش بزرگي در پيروزي عمليات فتح مبين داشت. سيفالله حيدرپور در زماني كه رزمندگان استان كهگيلويه و بويراحمد خود را در تيپ 48 فتح سازمان دادند، از سوي سپاه به فرماندهي اين تيپ برگزيده شد. حضور حيدرپور در اين تيپ، باعث شد كه اين تيپ، جايگاه عملياتي خوبي را در كنار ديگر يگان‌هاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در نبردهاي دوران دفاع مقدس پيدا كند.

سيف‌الله حيدرپور را بايد به عنوان يكي از تربيت شدگان لشكر امام حسين (ع ) در دوران جنگ تحميلي به شمار آورد. فضاي اين لشكر تبديل به ظرفي عظيم براي پرورش انسان‌هاي بزرگ و شجاعي شده بود كه هر يك از آنها خود تاريخ گوياي حماسه‌هاي آفريده شده در دوران جنگ تحميلي هستند.

حيدرپور اهل شهرضا بود و يكي از شايستگان دوران دفاع مقدس به حساب مي‌آمد. او در روزهاي اخير، براي پيوستن به دوستان شهيدش بسيار آماده بود. مصداق آيه «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر» به شمار مي‌آمد. در اين چند روز، بسياري از همرزمانش به عيادت وي در طبقه دهم بيمارستان بقيه‌الله (ع) رفتند. هرچند چشمانش باز بود، ولي از هوش رفته بود و ديگر كسي را نمي‌شناخت. آرام بر تخت افتاده و منتظر بود. در اين چند سال، گرچه بيماري او را رنج مي‌داد، ولي همچنان به ارتقا توان علمي خويش توجه داشت. در حال گذراندن دوره عالي جنگ بود. هرچند ديد چشمانش بر اثر شدت بيماري كاهش يافته بود، ولي همچنان براي تحصيل در مقطع دكترا تلاش مي‌كرد. فردي بود ساده و صميمي بي‌ادعا و پركار مهربان و باوفا گرم و اميدوار به خداي بزرگ. خود را هميشه در مسير شهدا مي‌دانست. حسين خرازي و احمد كاظمي را دوست مي‌داشت با آنها بود و از زمره آنان به شمار مي‌رفت.

رفتنش زود بود و ماندنش سندي بر مظلوميت رزمندگان دوران دفاع مقدس.
در اين چند روز خانواده وي علاوه بر فقدان همسر، پدر و عموي خويش را كه پدر سيف‌الله حيدرپور بود نيز از دست دادند و مصيبت‌هاي بزرگي بر اين خانواده رنج ديده وارد شد، ولي بايد گفت آنچه رفتن امثال او را تحمل‌ساز مي‌‌كند، اين است كه همه چيز فنا مي‌شود و تنها وجه و صورت خداوند است كه باقي مي‌ماند.
«كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال والاكرام»

خوش به حالتان شهدا!

گوارا باد بر این شهیدان،لذت انس  و همجواریشان با انبیای عظام و اولیای کرام و شهدای صدر اسلام! و گواراتر بر آنان باد نعمت رضایت حق  که رضوان من الله اکبر.

امام خمینی(ره) ۸/۲/۱۳۶۵

شهیدان چه نیکو رفیقانند

وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا

و کسانی که از خدا و پيغمبر اطاعت کنند،در زمره کسانی خواهند بود که خدا ايشان را گرامی داشته (يعنی)با پيامبران و راستان و شهيدان و شايستگانند و آنان چه نيکو همدمانند.

سوره مبارکه نساء،آيه 69

مراسم سالروز رحلت پیامبر (ص)و شهادت امام حسن مجتبی(ع)

 

افلاکیان

رديف

نام ونام خانوادگي

تاريخ تولد

تاريخ شهادت

محل شهادت

نام عمليات

سن شهادت

محل تولد

نام پدر

محل اعزام

1

قدير علي احساني

 

18/7/59

خرمشهر

 

20

 

حاج اسدالله

اصفهان

2

حجت الله احساني

1337

23/11/60

تنگ چزابه

 

23

قميشلو

غلامحسين

 

3

عبدالحميد ورپشتي

1332

3/1/61

عين خوش

فتح المبین

29

قمیشلو

حاج محب علی

اصفهان

4

رجبعلي ورپشتي

 

15/2/61

 

بيت المقدس

30

قميشلو

اسكندر

اصفهان

5

جهانبخش احساني

 

22/2/61

خرمشهر

 

21

اصفهان

حاج اسدالله

اصفهان

6

نادعلي احساني

1343

11/8/61

عين خوش

محرم

18

قميشلو

حاج باباجان

قميشلو

7

منصور ورپشتي

1343

16/8/61

 

محرم

18

قميشلو

حاج الله داد

قميشلو

8

حمزه علي احساني

1337

21/11/61

فکه

والفجر مقدماتي

24

قميشلو

حاج محمود

قميشلو

9

اكبر احساني

1344

30/7/62

مريوان

والفجر4

18

اصفهان

حاج لطفعلي

اصفهان

10

حسن احساني

1341

8/12/62

اطراف بصره

خيبر

21

قميشلو

حاج خدايار

قميشلو

11

محمد باقر ورپشتي

1345

16/12/62

جزيره مجنون

 

 

17

قميشلو

حاج گنجعلي

قميشلو

12

رضاقلي داتلي بيگي

 

6/2/63

طلائيه

 

19

قميشلو

حاج اميرقلي

قميشلو

13

احمد رضا داتلي بيگي

 

22/11/64

اروند رود

 

17

 

حاج حفيظ الله

بروجن

14

حسين صادقيان

 

5/12/64

فاو

والفجر8

20

اصفهان

بقيه الله

اصفهان

15

احمد داتلي بيگي

1348

3/1/65

فاو

 

16

قميشلو

حاج يزدان

قميشلو

16

صفر علي احساني

1344

30/5/65

جزيره مجنون

 

21

قميشلو

حاج امامقلي

شهرضا

17

مهران ترابي

1350

21/10/65

شلمچه

 

15

قميشلو

محمد

قميشلو

18

مهراب احساني

1349

26/11/65

شلمچه

كربلاي 5

16

قميشلو

حاج عزت الله

قميشلو

19

روح الله احساني

1348

7/12/65

شلمچه

كربلاي 5

17

قميشلو

نورالله

قميشلو

20

اسماعيل ضامني

1348

22/6/66

فاو

 

18

قميشلو

شيرمحمد

قميشلو

21

عيوضعلي داتلي بيگي

1347

21/1/67

منطقه مريوان

 

 

قميشلو

حيدرقلي

شهرضا

22

جمشيد يوسفي

1346

11/2/67

جزيره مجنون

 

21

قميشلو

حاج مصطفي

 

23

عباسقلي بازدار

1347

21/4/67

ابوغريب

مرصاد

20

اصفهان

عيوضعلي

قميشلو

24

مجتبي داتلي بيگي

1347

23/4/67

جنوب

 

20

قميشلو

حاج خيرات